|
تب دارترين تب زده ي بستر دردم
پر سوز ترين زمزمه ي حنجر دردم
رنگ رخ من بر همگان فاش نموده
در باغ جفا جلوه ي نيلوفر دردم
فرياد دگر زد دهن سوخته ام تا
تر شد لب خشكيده اش از ساغر دردم
عاشق خسته دل باور دردم
يك ذره ي ناچيز ز خاكستر دردم
پژمرد گل روی تو از تابش خورشید
در سایه نشینیم و به جانانه بگرییم
لبریز شرای دگر کاسه صبرم
بر حال تو و این دل ویرانه بگرییم
نومید ز دیدار تو گشته دل من
بنشین به کنارش، پریشانه بگرییم
گردیم چو پروانه به گرد سر معشوق
چون شمع در این گوشه کاشانه بگرییم
این عقده مرا میکشد ای داد
پیش نظر مردم بیگانه بگرییم
دلمو همین جاها گذاشته بودم ندیدی؟
توی چشمای تو جا گذاشته بودم ندیدی؟
دل من کوچیک بود اما یه عالم پرنده داشت
واسه گنجشکا رو شونه ی زمین دونه می کاشت
با تموم سادگیش زیر بارون قدم می زد
پاییزو قرق می کرد و دنیا رو به هم می زد
آرزو داشت آدما آسمونو رها کنن
یه بارم خدا رو تو قلب زمین پیدا کنن
یه نفر پیدا بشه قفل بهشتو بشکنه
قصه ی جهنم این طلسم زشتو بشکنه
دل من خیلی می خواست یه روزی در به در بشه
با نگاه مهربونت عازم سفر بشه
محبوب من جهان، غزلی عاشقانه است
اين بهترين تصور من از زمانه است!
در چارچوب آبی دنيا حيات ما
يک لحظه استراحت در قهوه خانه است!
دنيا به لطف عشق چنين ديدنی شده
چون آتشی که جلوه ی آن در زبانه است!
اما بدون عشق، جهان با جنون جنگ
ميدان يک مسابقه ی وحشيانه است!
دنيا بدون عشق خودش يک جهنم است
توصيف يک جهنم ديگر نشانه است!
عاشق شو تا سرشت جهان را عوض کنيم
با من بخوان که فرصت ما يک ترانه است!
صبح بى تو رنگ بعد از ظهر يك آدينه دارد
بى تو حتى مهربانى حالتى از كينه دارد
بى تو مى گويند تعطيل است كار عشقبازى
عشق اما كى خبر از شنبه و آدينه دارد
جغد بر ويرانه مى خواند به انكار تو اما
خاك اين ويرانه ها بويى از آن گنجينه دارد
خواستم از رنجش دورى بگويم
يادم آمد عشق با آزار خويشاوندى ديرينه دارد
در هواى عاشقان پر مى كشد با بى قرارى
آن كبوتر چاهى زخمى كه او در سينه دارد
ناگهان قفل بزرگ تيرگى را مى گشايد
آن كه در دستش كليد عاشقي بي كينه دارد
|