|
تو اي زيبا ترين شعر رهايي .... تو اي گلبرگ سرخ آشنايي
ميان كوچه هاي قلب تارم .... به دنبال تو مي گردم كجايي
دوست خوب داشتن بهتر از تنهايي و تنهايي بهتر از با هر كس بودن است
گذر كردم ز قبرستان زماني ........ رسيدم بر سر قبر جواني
به زير قبر مي ناليد و ميگفت ... رفيقان قدر يكديگر بداني

من كه از عشقت وفا مي خواستم .... در دلت يك ذره جا ميخواستم
چون غريبي ساده و بي ادعا ................... مثل تو يك آشنا ميخواستم
آمدي اما به وقت رفتنت ................ ماندنت را از خدا مي خواستم
من دعا كردم بماني بيشتر .......... از تو هم من يك دعا مي خواستم
من براي اشكهايم بعد تو ...................... قدر يك درياچه جا ميخواستم
پيوسته دلم دم از هواي تو زند ... جان در تن من نفس براي تو زند
گر بر سر خاك من گياهي رويد ............. از هر برگش بوي وفاي تو زند

عشقت را نصيب كسي كن كه لايق آن باشد نه تشنه ي آن ؛زيرا هر تشنه اي روزي سيراب مي شود
امروز همان ديروزي است كه مي گفتم خدايا ... فردا را خواهم ديد ؟ و امروز فردايي است منتظرش مانده بودم . تمام امروز ها و ديروز ها پا بر جا مي ماند و من رهگذر خورشيد و مسافري هستم كه فردا را روشن مي كنم

تو مثل ستاره ها مي ماني ؛ مانند آنها دست نيافتني ؛ مانند آنها قشنگ اما يك فرقي با آنها داري ... آنها زيادند و تو تك هستي

گفتم ز سرنوشت بنديش و آسمان
گفتي غمين مباش كه آن كور و اين كر است
ديدي كه آسمان كر و سرنوشتِ كور
صدها هزار مرتبه از ما قوي تر است
|