|
اول از همه برايت آرزومندم که عاشق شوی ، و اگر هستی ، کسی هم به تو عشق بورزد و اگر اينگونه نيست ، تنهاييت کوتاه باشد و پس از تنهاييت ، نفرت از کسی نيابی آرزومندم که اينگونه پيش نيايد ، اما اگر پيش آمد بدانی چگونه به دور از نا اميدی زندگی کنی. برايت همچنان آرزو دارم که دوستانی داشته باشی از جمله دوستان بد و ناپايدار برخی نادوست ، و برخی دوستدار دست کم يکی در ميانشان بی ترديد مورد اعتمادت باشد . و چون زندگی بدين گونه است برايت آرزومندم که دشمن نيز داشته باشی نه کم و نه زياد ؛ درست به اندازه تا گاهی باورهايت را مورد پرسش قرار دهدکه دست کم ، يکی از آنها اعتراضش به حق باشد تا که زياده به خودت غره نشوی . و نيز آرزومندم مفيد باشی ، نه خيلی غير ضروری ، تا در لحظات سخت وقتی ديگر چيزی باقی نمانده است همين مفيد بودن کافی باشد تا تو را سر پا نگه دارد . همچنين ، برايت آرزومندم که صبور باشی نه با کسانی که اشتباهات کوچک می کنند چون اين کار ساده ای است ، بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذيری می کنند و با کاربرد درست صبوری ات برای ديگران نمونه شوی . و اميدوارم اگر جوان هستی خيلی به تعجيل ، رسيده نشوی و اگر رسيده ای ، به جوان نمايی اصرار نورزی و اگر پيری ، تسليم نا اميدی نشوی چرا که هر سنی ، خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاريم در ما جريان يابند . بعلاوه ، آرزومندم که پول داشته باشی زيرا در عمل به آن نيازمندی و برای اينکه ، سالی يکبار پولت را جلو رويت بگذاری و بگويی : اين مال من است ؟ فقط برای اينکه روشن کنی کدامتان ارباب ديگری است . و در پايان ، اگر مردی ، آرزومندم زن خوبی داشته باشی و اگر زنی ، شوهر خوبی داشته باشی که اگر فردا خسته باشيد ، يا پس فردا شادمان باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو بياغازيد.
واژه ها را کنار هم خواهم گذاشت و حرفها را ، تا کلمه ای سازند ،
و کلمه ها را ،
که شاید جمله شود
و شاید معنی شود ...
دوباره واژه ها بیگانگی می کنند ،
دوباره کلمه ها بوی غریبی دارند ،
و دوباره نوشته ام پر از ابهام شده ...
چقدر سخت است هنگامی که می خواهی بنویسی ، اما قلم در دستانت خشکیده
چه سخت است وقتی که حرف داری ، اما لبانت به هم دوخته شده
و چه عذاب آور ، هنگامی که دیدگانت نیز تو را همراهی می کنند ،
و اینگونه کاغذی را نیز که برایت مانده بود تا درد دلت را برایش بی زبان و
بی قلم بگویی ، تر كرده ...
وقتی شادی آرام بخند تا غم بیدار نشه . وقتی غمگینی آرام گریه کن تا شادی نا امید نشه .
وقتي از دنيا و آدمهاش خسته و ناميد شدي برو کوه و داد بزن آيا بازم اميدي هست ؟ اونوقت تو جواب مي شنوي : هست ، هست ، هست
آنگاه که نیلوفرهای برکه وفا پرپر شدند و گلبرگ های عهد تو خشکید یاس های وحشی لبخند تلخی زدند و تو مرا از یاد بردی . آنگاه که ابرها اشک هایشان را نثار آدمیان کردند تا بذر محبت جوانه بزند زیر چتر سیاه خود پنهان شدی و مرا از یاد بردی . دیگر به فلک شکایتی نخواهم کرد . بر لب همان برکه طلایی که روزی نیلوفر های عشق در آن می روییدند خواهم رفت و خواهم گفت :
من نیز تو را از یاد خواهم برد ... .
روزي كه دلم پيش دلت بود گرو
دستان مرا سخت فشردي كه نرو
روزي كه دلت به ديگري مايل شد
كفشان مرا جفت نمودي كه بــــرو
|