|
خواهم كه در اين غمكده آرام بميرم
گمنام سفر كردم و گمنام بميرم
خواهم ز خدايم كه به دلخواه بميرم
يعني كه تو را بينم و آنگاه بميرم
ما جدا افتادگان را هيچ كس غمخوار نيست
جان فداي دوست كردن پيش ما دشوار نيست
حسرتي گر به دلم هست همان دوري توست
من پرستوي خزان ديده و خاموش تو ام
با رفتن تو به زندگي كردم پشت ....... من ماندم و حلقه ي طنابي در مشت
بگذار كه فردا برسد مي شنوي ..... ديروز غروب عاشقي خود را كشت
بهش گفتم مي دوني فرق من با گل چيه ؟ گفت نه . گفتم گل با اكسيژن زنده است ولي من با نفس تو . بعد بهش گفتم مي دوني فرق تو با گل چيه ؟ باز گفت : نه ؟ گفتم : گل ريشه در خاك داره ولي تو ريشه تو قلب من . حالا باز مي خواي تركم كني ؟
بازيچه ي دست يار بودن عشق است
در پنجه ي غم شكار بودن عشق است
در محكمه اي كه يار باشد قاضي
محكوم طناب دار بودن عشق است
آنكه چشمان تو را اين همه زيبا مي كرد
كاش از روز ازل فكر دل ما مي كرد
يا نمي داد به تو اين همه زيبايي را
يا مرا در غم عشق تو شكيبا مي كرد
گر با غم دوريت نسازم چه كنم .......... با ياد تو گر عشق نباز م چه كنم
چون در نظرم تويي فقط مايه ي ناز ...گر من به تو اي دوست ننازم چه كنم
هميشه سعي كن كسي رو براي عشق ورزيدن انتخاب كني كه قلب بزرگي داشته باشه تا براي جا شدن تو قلبش خودت ر وكوچك نكني .
مي دانيد چرا گل آفتابگردان شبها سرش پائين است ؟ چون شبها ستاره به او چشمك مي زند و او نمي خواهد به خورشيد خيانت كند .
ويرانه نه آن است كه جمشيد بنا كرد
ويرانه نه آن است كه فرهاد فرو ريخت
ويرانه دل ماست كه با هر نگه تو
صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ريخت
اگر چه دوست به چيزي نمي خرد ما را
به عالمي نمي فروشم مويي از سر دوست
به انتظار ديدنت به دشت غم نشسته ام
رها مكن دل مرا بيا كه دل شكسته ام
دورم ز تو اي خسته ي خوبان چه نويسم
من مر غ اسيرم به عزيزم چه نويسم
ترسم كه قلم شعله كشد صفحه بسوزد
با اين دل گريان به عزيزم چه نويسم
|