|
باز باران بی ترانه باز باران ٬ با تمام بی کسی های شبانه می خورد بر مرد تنها ٬ می چکد بر فرش خانه باز می آید صدای چک چک غم ... باز ماتم من به پشت شیشه ی تنهایی فتادم نمی دانم ... نمی فهمم کجای قطره های بی کسی زیباست ؟ نمی فهمم ٬ چرا مردم نمی فهمند که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزید کجای لذتش زیباست؟
به حباب نگران لب یک رود قسم ؛ و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت ، غصه ها خواهد رفت آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند ... .
ما درس سحر در ره میخانه نهادیم
محصول دعا در ره جانانه نهادیم
در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش
این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم
در سراشیبی که نامش زندگیست باهمه بیگانگی ها می روم
در سکوت سرد غمگین زمان بی هدف بی یار و تنها می روم
در سراشیبی که نامش زندگیست می روم شاید که در دشت بزرگ
باز یابم آنچه را گم کرده ام
راز دل با تو چه گویم که تو خود راز دلی
دانه و لانه و بال و پر و پرواز دلی
زندگی زیباست ، زشتیهای آن تقصیر ماست
در مسیرش هرچه نا زیباست آن تقدیر ماست
افراد کم حرف زبانشان در نگاهشان است .
کویر بزرگترین سکوت آفرینش است .
هر چند وقت یک بار خودت را از خودت طلب کن شاید گم شده باشی .
بي تو نه بوي خاك نجاتم داد نه شمارش ستارگان تسكينم . چرا صدايم كردي ؟ چرا ؟
رهايم ميكني چنين و باد ذرات مرا مي گسترد و من از دانه هاي رقصان كاجي در هوا رهاترميدانت را مي گذرم و تو هيچ گاه ريز چيزي را كه من باشم نمي بيني من آواز من را خوانده قلب در دست باد رفته ام ... .
|