|
بر خاک بخواب نازنين ، تختی نیست
آواره شدن ، حکایت سختی نیست
از پاکی اشک های خود فهمیدم
لبخند ، همیشه راز خوشبختی نیست
من در این کلبه خوشم ، تو كه در اوج هستی خوش باش
من به عشق تو خوشم ، تو به عشق هر که هستی خوش باش
بي قرار توام و در دل تنگم گله هاست
بي تاب شدن عادت كم حوصله هاست
مثل عكس رخ مهتاب كه افتاده در آب
در دلم هستي و بين من و تو فاصله هاست
من از نازت خریدارم نهایت قیمتش جانم ...... تو هم ای نازنین یارم به لبخندی بکن شادم
تو را با شيشه عشقم ميان مرمر قلبم تراشيدم
از آن پس من تو را چون بت پرستيدم
چرايش را نمي دانم مرا صد بار از خود براني دوستت دارم
به زندان خيانت هم کشاني دوستت دارم
چه سود از مهرورزيدن چه حاصل از وفاکردن
مرا لايق بداني يا نداني دوستت دارم
نقش كردم رخ زيباي تو بر خانه دل ........ خانه ويران شد وآن نقش به ديوار بماند
اشتباهي كه يك عمر پشيمانم از آن ....... اعتمادي است كه بر مردم دنيا كردم
بگیر از من گل یاد بودی ............ که تنها لایق این گل تو بودی
هزاران خواستند از من بگیرند ..... ندادم ، چون عزیز من توبودی
به چه مشغول كنم ديده و دل را كه مدام ........ دل تو را مي طلبد ديده تو را مي جويد
|