|
چه كسي فهميد من عاشقانه ، عاشقش بودم ؛ چه كسي فهميد بدون او در تك تك ثانيه هايم هزاران بار مُردم و زنده شدم ؛ چه كسي فهميد هميشه در فكر او بودم ؛ چه كسي فهميد جنگل جان مرا آتش عشقش خاكستر كرد ؛ چه كسي فهميد قلبم فقط براي او مي تپید ؛ چه كسي فهميد كه من جز عشقش هيچ عشق ديگري را در دلم راه ندادم ؛ و چه كسي فهميد كه بعد از عاشقي ، من ديگر هيچ نفهميدم .
كاش دستي مي بود حتي با بدترين خط ، كمرنگ ترين قلم مي نوشت : من بدون او مُردم ؛ كاش مي نوشت تا آخرين لحظه انتظارش را كشيدم ؛ كاش مي نوشت جاي قبرم دل سنگ اوست تا همه بدانند من با عشق مُردم . افسوس نه دستي براي نوشتن هست و نه ديگر حرفي براي گفتن .
در اوج سكوتم ديگر هيچ كس نيست ..... جسمم به زير خاك ، ديدنم ديدنيست
ديگه خسته شدم از دلم گرفته گفتن ها ؛ ديگه خسته شدم از گريه كردن ها ؛ ديگه خسته شدم از انتظار كشيدن ها ؛ ديگه خسته شدم از گفتن هايم و نشنيدن ها ؛ ديگه خسته شدم از سكوت ؛ ديـــــگـــــه خسته شدم از خسته شدن ها .
|