تبليغاتX
من و عاشقی








من و عاشقی

من كه هستم
نويسندگان
آثار تاريخي
دوستان من

طراح قالب:
امكانات و لوگوي دوستان

تو یادم کن

 

 

و آپ امروز

 

هيچ وقت رازت را به كسي نگو ؛ وقتي خودت نميتواني حفظش كني چطور انتظار داري كسي ديگر برايت راز نگهدار باشد

 

 

بر نيايد اين دو كار از اين دو فرد .... مردي ز نامرد و نامردي ز مرد

 

 

بزرگي را گفتند زندگي چند بخش است ؟ گفت دو بخش ؛ كودكي و پيري . گفتند پس جواني را چه شد ؟ گفت : جواني با عاشقي ساخت ، با بي وفايي سوخت و با جدايي مٌرد ...

 

 

اولين طليعه ي عشق آخرين تابش عقل است (آنتوان برت)

 

 

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد :

در بهاري روشن از امواج نور ، در زمستاني غبار آلود و دور

يا

خزاني خالي از فرياد و شور

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد :

روزي از اين تلخ و شيرين روزها ، روز پوچي همچو دگر روزها

سايه اي ز امروزها ، ديروزها ... .

 

 

بهت گفتم كه پات رو تو دنياي من نزاري

اگه بياي ميشه قلب تو غرق بي قراري

حالا كه اومدي تاوان قلبم رو مي گيرم

مي كشم دلت رو فكر نكن برات مي ميرم

عجب حوصله داري كه باز هم گله داري

ولي اي گل نازم اينه رسم موندگاري

 

 

زنگ تفريح دنيا هميشگي نيست ؛ ساعت بعد حساب داريم ... .

 


نويسنده: زمزمه ی سکوت مورخ: جمعه 27 اردیبهشت1387 در ساعت: 17:52
|+|

عشق ...

تو اي زيبا ترين شعر رهايي .... تو اي گلبرگ سرخ آشنايي

ميان كوچه هاي قلب تارم .... به دنبال تو مي گردم كجايي

 

 

دوست خوب داشتن بهتر از تنهايي و تنهايي بهتر از با هر كس بودن است

 

 

گذر كردم ز قبرستان زماني ........ رسيدم بر سر قبر جواني

به زير قبر مي ناليد و ميگفت ... رفيقان قدر يكديگر بداني

 

 گل سرخ

 

من كه از عشقت وفا مي خواستم .... در دلت يك ذره جا ميخواستم

چون غريبي ساده و بي ادعا ................... مثل تو يك آشنا ميخواستم

آمدي اما به وقت رفتنت ................ ماندنت را از خدا مي خواستم

من دعا كردم بماني بيشتر .......... از تو هم من يك دعا مي خواستم

من براي اشكهايم بعد تو ...................... قدر يك درياچه جا ميخواستم

 

مرد تنها 

 

پيوسته دلم دم از هواي تو زند ... جان در تن من نفس براي تو زند

گر بر سر خاك من گياهي رويد ............. از هر برگش بوي وفاي تو زند

 

 صليب

 

عشقت را نصيب كسي كن كه لايق آن باشد نه تشنه ي آن ؛‌زيرا هر تشنه اي روزي سيراب مي شود

 

عاشقانه 

 

امروز همان ديروزي است كه مي گفتم خدايا ... فردا را خواهم ديد ؟ و امروز فردايي است منتظرش مانده بودم . تمام امروز ها و ديروز ها پا بر جا مي ماند و من رهگذر خورشيد و مسافري هستم كه فردا را روشن مي كنم

 

blue flower

 

تو مثل ستاره ها مي ماني ؛ مانند آنها دست نيافتني ؛ مانند آنها قشنگ اما يك فرقي با آنها داري ... آنها زيادند و تو تك هستي

 

alone

 

گفتم ز سرنوشت بنديش و آسمان

گفتي غمين مباش كه آن كور و اين كر است

ديدي كه آسمان كر و سرنوشتِ كور

صدها هزار مرتبه از ما قوي تر است


نويسنده: زمزمه ی سکوت مورخ: سه شنبه 17 اردیبهشت1387 در ساعت: 22:47
|+|

کبوتر

توي سرماي زمستون يه كبوتر روي ايوون

خيس شده پر هاي نازش ديگه بالش نداره جون

بس به آسمون نگاه كرد ديگه چشماش شده خسته

آخه اون خبر نداره خودش هم بارش رو بسته

يه دلش پر اضطرابه ، يه دلش پر اميده

توي آسمون آبي اون هنوز دوستي نديده

دلش رو زدش به دريا ، بره دنبالش به هر جا

 اما افسوس يه شكارچي نشسته پشت درختها

تا بلند مي شه از ايوون مي ريزه روي زمين خون

تا مي ريزه رو زمين خون مي شينه جفتش رو ايوون

بس به آسمون نگاه كرد ديگه چشماش شده خسته

آخه اون خبر نداره خودش هم بارش رو بسته

يه دلش پر اضطرابه ، يه دلش پر اميده

توي آسمون آبي اون هنوز دوستي نديده

 

 

 

  انسانها براي هم مانند يك كتاب مي مانند . زماني كه يكي از آنها تمام شد سراغ ديگري مي روند . يادمان باشد جلوي هيچكس تند تند خود را ورق نزنيم

 

 

ديشب ز غمت خيمه به ميخانه زدم

با ياد غمت بوسه به پيمانه زدم

در ساغر خود جلوه ي چشمان تو ديدم

ديوانه شدم مشت به پيمانه زدم

 

 

تقصير دلم چيست كه چشمان تو زيباست

حاجت به بيان نيست كه از روي تو پيداست

من تشنه ي يك لحظه تماشاي تو هستم

افسوس كه يك لحظه تماشاي تو روياست

 

 

در نگاهت خستگي معنا نداشت ..... وسعت پاك تو را دريا نداشت

آه اي جاريتر از خورشيد خوب ......... كاشكي هرگز نمي كردي غروب

 

 

سر گذشت غم هجران تو گفتم با شمع

آنقدر سوخت كه از گفته پشيمانم كرد

 

 

من به غير از تو ندارم همدمي ... اي كه بر زخم دلم تو مرهمي

آتش عشقت مرا بيدار كرد ... از هر آنچه غير توست بيزار كرد


نويسنده: زمزمه ی سکوت مورخ: پنجشنبه 12 اردیبهشت1387 در ساعت: 22:52
|+|

باز اومدم

  قلبم را در روشني امروز تقديمت مي كنم ؛ شايد .... شايد در تاريكي فردا فراموشم نكني

 

 

  الهي گرچه درويشم ولي از من داراتر كيست كه او دارايي من است

 

 

  اگر كسي بي هوا وارد زندگيت شد بدان كار خدا بوده است ...

  اگر بي محابا دلها قبل از دستها به هم گره خورد بدان كار خدا بوده است ...

  اگر گريه هايت در خنده ي غفلت ديگران شنيده نشد تا خرد نشوي بدان تنها محرمت خدا بوده است ...

  حال نيز اگر دلت شكسته و بغض تنهايي گلويت را مي فشرد شك نكن تنها مرحمت خداست كه از سر تواضع يك بهانه براي نوازشت پيدا كرده است ؛ مي داني آخر خدا خيلي تنهاست ...

 

 

 

  عشق محكومي است كه محاكمه نمي شود ؛ ديوانه ايست كه معالجه نمي شود ؛ بيگانه ايست كه شناخته نمي شود ؛ سكوتي است كه شكسته نمي شود و فريادي است كه ساكت نمي شود ...

 

 

  انتظار مانند دريايي است كه هر چه پيش رويم عميق تر مي شود

 

 

  به نقل از وب یک دوست :

يك روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي كردم ، ترس تمام وجودم را فرا گرفت ؛ ترسيدم مبادا مانند گل نيلوفر تنها شوم . با خود گفتم : گل نيلوفر چه مغرور است كه اينگونه تنها شده است و سريعاً از كنار مرداب عبور كردم ....

اكنون كه مي بينم خودم مرداب شده ام دنبال يك گل نيلوفر مي گردم كه از تنهايي بيرون نميرم . آري اكنون خيلي خوب مي فهمم كه گل نيلوفر مغرور نيست ؛ او خودش را وقف مرداب كرده است ...

 

 

  انسان شاگردي است كه درد و اندوه او را تعليم مي دهد و هيچكس بدون احساس اين معلم توانايي شناختن خود را ندارد


نويسنده: زمزمه ی سکوت مورخ: شنبه 7 اردیبهشت1387 در ساعت: 15:48
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir

< قالب و كدهاي جاوا >