|
توي سرماي زمستون يه كبوتر روي ايوون
خيس شده پر هاي نازش ديگه بالش نداره جون
بس به آسمون نگاه كرد ديگه چشماش شده خسته
آخه اون خبر نداره خودش هم بارش رو بسته
يه دلش پر اضطرابه ، يه دلش پر اميده
توي آسمون آبي اون هنوز دوستي نديده
دلش رو زدش به دريا ، بره دنبالش به هر جا
اما افسوس يه شكارچي نشسته پشت درختها
تا بلند مي شه از ايوون مي ريزه روي زمين خون
تا مي ريزه رو زمين خون مي شينه جفتش رو ايوون
بس به آسمون نگاه كرد ديگه چشماش شده خسته
آخه اون خبر نداره خودش هم بارش رو بسته
يه دلش پر اضطرابه ، يه دلش پر اميده
توي آسمون آبي اون هنوز دوستي نديده
انسانها براي هم مانند يك كتاب مي مانند . زماني كه يكي از آنها تمام شد سراغ ديگري مي روند . يادمان باشد جلوي هيچكس تند تند خود را ورق نزنيم
ديشب ز غمت خيمه به ميخانه زدم
با ياد غمت بوسه به پيمانه زدم
در ساغر خود جلوه ي چشمان تو ديدم
ديوانه شدم مشت به پيمانه زدم
تقصير دلم چيست كه چشمان تو زيباست
حاجت به بيان نيست كه از روي تو پيداست
من تشنه ي يك لحظه تماشاي تو هستم
افسوس كه يك لحظه تماشاي تو روياست
در نگاهت خستگي معنا نداشت ..... وسعت پاك تو را دريا نداشت
آه اي جاريتر از خورشيد خوب ......... كاشكي هرگز نمي كردي غروب
سر گذشت غم هجران تو گفتم با شمع
آنقدر سوخت كه از گفته پشيمانم كرد
من به غير از تو ندارم همدمي ... اي كه بر زخم دلم تو مرهمي
آتش عشقت مرا بيدار كرد ... از هر آنچه غير توست بيزار كرد
|