تبليغاتX
من و عاشقی








من و عاشقی

من كه هستم
نويسندگان
آثار تاريخي
دوستان من

طراح قالب:
امكانات و لوگوي دوستان

چندی عشق ... .

روي قـبـرم بـنـويـسـيـد مسـافـر بوده است

 بنويسيد كه يك مـرغ مـهـاجـر بـوده است

بنويسيد زمين كـوچـه ي سـرگـردانـيـسـت

 او در ايـن مـعـبـر پرحـادثه عابر بوده است

صـفـت شـاعـر اگر هـمـدلي و هـمـدرديـسـت

 در رثـايـم بـنـويـسـد كـه شـاعـر بـوده است

بنويـسـيـد : اگر شـعـري از او مـانـده بـجـاي

 مـردي از طايفه ي شعر مـعـاصـر بـوده اسـت

مدح گـويـي و ثـنـا خـوانـي اگر ديـن داريست

 بنويسيد : در ايـن مـرحـلـه كافر بـوده اسـت

 غــــزل حـجـرت مـن را هـمـه جـا بـنـويـسـيـد

روي قــبــرم بـنـويـسـيـد : مـهـاجـر بوده است

 

 

  به ياد آرزوهايي که مي ميرند سکوتي مي کنم سنگين تراز فرياد

 

 

  شب بود ، شمع بود ، من بودم و غم ... شب رفت ، شمع سوخت ، من ماندم و غم ...

 

 

  خداوند هر گاه بخواهد انساني را فاسد كند او را به تمامي آرزوهايش مي رساند

 

 

  پروردگارا از عشق امروزمان چيزي براي فردايمان باقي بگذار... به اندازه يك نگاه ... به اندازه يك لبخند ... تا به ياد داشته باشيم كه روزي عاشق هم بوديم ...

 

 

  مرا اينگونه باور کن... کمي تنها ، کمي بي کس ، کمي از يادها رفته... خدا هم ترک ما کرده ، خدا ديگر کجا رفته...؟! نمي دانم مرا آيا گناهي هست..؟ که شايد هم به جرم آن ، غريبي و جدايي هست..؟؟؟

 

 

  مرغ شب خوابيد و من از گريه بيدارم هنوز گر چه رفتي از برم مشتاق ديدارم هنوز

شمع سوزان توام اين کونه خاموشم نکن از کنارت ميروم اما فراموشم نکن

 

 

  مرگ از زندگي پرسيد : چرا من تلخ تر از تو هستم در حالي كه پايان تو ام ؟ مرگ گفت : چون تو حقيقت داري ولي من حقيقت ندارم ... .

 

 

  مهم نيست كه قشنگ باشي ؛ قشنگ اين است كه مهم باشي حتي براي يك نفر... .

 

 

  شكسپير : يا به اندازه ي آرزوهات تلاش كن و يا به اندازه ي تلاشت آرزو كن


نويسنده: زمزمه ی سکوت مورخ: پنجشنبه 29 فروردین1387 در ساعت: 14:35
|+|

چند جمله ي زيبا

  اقتدار دل شکسته به اندوهي است که سروده نمي شود .

 

 

  مردي که کوه را از ميان برداشت کسي بود که شروع به برداشتن سنگ ريزه ها کرد

 

 

  فقط کساني می خواهند مثل بعضي آدمهاي ديگر باشند که خودشان کسي نباشند

 

 

  انسان ها دو دسته اند : آن هايي که بيدارند در تاريکي و آن هايي که خوابند در روشنايي .

 

 

  عاشق خام ميگه : چون به تو نياز دارم دوستت دارم ؛ اما عاشق پخته مي گه : چون دوستت دارم بهت نياز دارم .

 

 

  براي خريدن عشق هر کس هرچه داشت آورد ديوانه هيچ نداشت و گريست (گمان کردند چون هيچ ندارد مي گريد) اما هيچکس ندانست که قيمت عشق اشک است و قيمت اشک عشق

 

 

  گفت : عاشقي مرد ، بيا به يادش لحظه اي سکوت کنيم . گفتم : اگر بخواهيم براي عاشقان سکوت کنيم ، بايد عمري را ساکت باشيم ...

 

 

  اگر کسی می گوید که برای تو می میرد دروغ میگوید!!! حقیقت را کسی می گوید که برای تو زندگی می کند

 

 

  دستانم تشنه ي دستان توست ؛ شانه هايت تکيه گاه خستگي هايم با تو مي مانم بي آنکه دغدغه هاي فردا را داشته باشم زيرا مي دانم فردا بيش از امروز دوستت خواهم داشت

 

 

  اگر امروز خواستي و نتوانستي ، که معذوري ... ولي اگر روزي توانستي و نخواستي ، منتظر روزي باش که بخواهي و نتواني

 

 

  نگاه ساکت باران به روي صورتم دزدانه مي لغزد ولي باران نمي داند که من دريايي از دردم به ظاهر گر چه مي خندم ، ولي اندر سکوتي تلخ مي گريم

 

 

 

زرد اسـت كـه لبريز حـقـايـق شده است

تـلـخ اسـت كـه با درد مـوافـق شـده است

شــاعر نـشـدي وگـرنـه مـي فـهـمـيـدي

پاييز ، بهاري است كه عاشق شده است

 

 

  دل آدمها مثل يك جزيره دور افتادست ، اينكه كي واسه اولين بار پا به جزيره ميزاره مهم نيست مهم اون كسيه كه هيچوقت جزيره را ترك نكنه

 

 

  من غريبه ي ديروزم و آشناي امروز و فراموش شده ي فردا ، پس در آشنايي امروز مي نگرم تا در فراموشي فردا يادم كني

 

 

  هرگز از کسي که هميشه با من موافق بود چيزي ياد نگرفتم

 

 

  ويكتور هوگو مي گويد : من نمي گويم هرگز نبايد در نگاه اول عاشق شد ؛ اما اعتقاد دارم بايد براي بار دوم هم نگاه كرد

 

 

  هيچ وقت از خدا نخواه که همه ي دنيا مال تو باشه ... هميشه از خدا بخواه کسي که همه ي دنياي توست مال کسي ديگه نباشه

 

 

  تسخير يک کشور بزرگ از تسخير قلب کوچک يک زن آسانتر است (ناپلئون بناپارت)

 

 

  چه ساده با گريستن خويش زاده مي شويم و چه ساده با گريستن ديگران از دنيا مي رويم و در ميان اين دو سادگي معنايي مي سازيم به نام زندگي

 

 

  وقتي قلبت شکست ، تكه هايش را يك گوشه نگه دار؛ درست است که هيچ وقت مانند اولش نمي شود اما شايد بتواني تکه هاي گم شده ي يه قلب ديگر باشي . . .

 


نويسنده: زمزمه ی سکوت مورخ: یکشنبه 25 فروردین1387 در ساعت: 15:6
|+|

مرگ

وقتی مردم روی قبرم ننویسید که بودم

وقتی مردم روی قبرم ننویسید :نه شعری نه شعاری

ننویسید که بودم از چه تباری

وقتی مردم آخرین نقطه راهه

نمی خواهد سنگ روی قبرم بگذارید ... وقتی هر اومدنی رفتنی داره

نمی خواد گل روی قبر بکارید ...

خیلی وقتا پیش از این مرده بودم ...

 عمری دلمرده به سر برده بودم ... بدون سنگ ، بدون نام و نشون

چوب این زندگی رو خورده بودم

وقتی مردم روی قبرم ننویسید که بودم ...

 

 

 

روي قبرم بنويسيد كبوتر شد و رفت

زير باران غزلي خواند ، دلش تر شد و رفت

چه تفاوت كه چه خوردست غم دل يا سم

آنقدر غرق جنون بود كه پر پر شد و رفت

روز ميلاد ، همان روز كه عاشق شده بود

مرگ با لحظه ي ميلاد برابر شد و رفت

او كسي بود كه از غرق شدن مي ترسيد

عاقبت روي تن ابر شناور شد و رفت

هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد كرد

عاشقي ساده كه يك روز كبوتر شد و رفت ...

 


نويسنده: زمزمه ی سکوت مورخ: چهارشنبه 21 فروردین1387 در ساعت: 15:47
|+|

مختلف و پيچيده

روزي كه دلم پيش دلت بود گرو

دستان مرا سخت فشردي كه نرو

روزي كه دلت به ديگري مايل شد

كفشان مرا جفت نمودي كه بــــرو

 

 

 

مثل آئینه شکستم تو نديدي ............. صداي شكستنم رو نشنيدي

يادته بهت مي گفتم نمي موني ...... ديدي آخرش به حرف من رسيدي

پيچك هاي باغچمون خشك شد و پژمرد

خـــاطـــرات مـــا رو تـــوي قـــصـــه هــا بـــرد

دلــي كــه حــتــي بــه حــرفــهــاي تــو خــوش بـــود

ديـــدي آخـــرش چـــه جــــور تــــو دســــت تــــو مــــرد

 

 

 

كاش كه بودي و مي ديدي ذره ذره جون سپردم

دوري ات برام يه سمّه قطره قطره هي مي مردم

كاش كه بودي و نمي ذاشتي كه منو از من بگيرند

كاش كه بودي و نمي ذاشتي گلهاي باغچه بميرند

 

 

 

آهاي اهالي شـهـر حـرف و سـخـن زيـاده

حــال هــمــه گـرفــتــه درد دلـهـا زيـاده

تـا بـه كـسـي مـي رسـي نـالـه و دلـواپـسـي

وقتي مي پرسي چرا داد مي زنه بي كسي

 

 

 

تـوی سـرمـای زمـسـتـون رو بـخـار پـشـت شیشه

اسـم تـو رو نـوشـتـم امـا می دونـم بـی تـو نـمـیـشـه

مـی دونـم کـه بـا تـو بـودن  یـه  هـوای دیـگـه داره

ایــن دل عــاشــق و تــنــهــا طــاقــت  دوری  نــداره

هـمـه ی شعرهام رو خوندم که تو برگردی دوباره

آخـه ایـن دلـم بـجز تـو هیچکسی رو دوسـت نـداره

کـاش مـی شـد خـاطـره هـامـون دوبـاره مثل همیشه

تـازه بشـن تـو فـصـل سـرمـا رو بـخـار پشت شیشه

  همه ی شعرهام رو خوندم که تو برگردی دوباره

آخـه ایـن دلـم بجز تـو هیچکسی رو دوسـت نداره

هــنــوزم دلــخــوش و شــادم بـه شـمـردن دقــایــق

کــه یــه روز مـیـای کـنـارم ایـنـه آرزوی عــاشــق

 

 

 

آنچه كه هستي هديه ي خداوند به توست و آنچه كه مي شوي هديه تو به خداوند پس بي نظير باش .

 

 

دل هيچكس نمي سوزد براي حال غمناكم

مگر سوزد همان شمعي كه مي سوزد سر خاكم

 

 

نگاهم ياد باران كرده امشب ....... مرا سر در گريبان كرده امشب

غم و فرياد من از اين و آن نيست ...... دلم ياد عزيزان كرده امشب

 

 

 

خواهم تو را مهمان كنم در گوشه اي از قلب خويش ، آيا قبول مي كني اين كلبه ي ويرانه را ؟

 

 

 

نیمه شب آواره و بی حس و حال ... در سرم سودای جامی بی زوال

پـرســه ای آغـاز کردیـم در خـیـال ... دل بـه یـاد آورد ایـام وصـال

از جدایی یک دو سالی می گذشت ... یک دو سال از عمر ، رفت  و برنگشت

دل به یاد آورد اول بار را ............. خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی و آن اسرار را ..... آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازی مبهم و سر بسته بود ... چون من از تکرار او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من او ....... هم نشین و هم زبان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگی ........... اینچنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر ... وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم ز دنیا بی خبر  ...... دم به دم این عشق می شد بیشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد ............. گفتگوها بین ما آغاز شد

 

 

 

مي خواستم زندگی كنم ، راهم را بستند

ستایش كردم ،گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید می خواهم پیاده شوم ...

( دكتر علی شریعتی)

 

 

 

كودك گمشده ي پاييزم ،كاش مي دانستي كه چقدر چشم به راهت هستم تا بيايي و مرا دست در دست نسيم تو به مهماني فردا ببري ؛ اي كه احساسم را تا فراسوي افق مي خواني پس چرا تنگ بلورين مرا از لب طاقچه  ي مهر و وفا مي راني باز هم در تب مهتاب دگر مي سوزم بي تو در تنهايي ؛ كلبه اي مي سازم باز دل مي بازم شب ؛ شب مهتاب است چشم مه در خواب است و من اينجا نگران كه مبادا مهتاب ، درد پنهان مرا با كس ديگر گويد و من اينجا تنها ، اشك غم مي ريزم كاش مي دانستي كاش ، كه من ،كودك گمشدۀ پاييزم ... .

 

 

 

خوشبختي راديروز به حراج گذاشتند ولي صد حيف که من زاده ي امروزم ، خدايا جهنمت فرداست پس چرا امروز مي سوزم ؟

 

 

 

هـمـيـشـه از نـگـاه تـو ، با تـو عـبـور مـي کـنـم

از ايـن که عـاشـق تـوام ، حـس غـرور مـي کنم

دوبـاره با ســلام تـو پـر از بــهــانـه مــي شــوم

با نــفــس ســاده تــو رنــگ تــرانــه مــي شــوم

با تـو سـتـاره مـي شـوم ، با تـو سـتـاره مي شوم


نويسنده: زمزمه ی سکوت مورخ: چهارشنبه 21 فروردین1387 در ساعت: 15:44
|+|

ويكتور هوگو و حرفهايش

اول از همه برايت آرزومندم که عاشق شوی ، و اگر هستی ، کسی هم به تو عشق بورزد و اگر اينگونه نيست ، تنهاييت کوتاه باشد و پس از تنهاييت ، نفرت از کسی نيابی آرزومندم که اينگونه پيش نيايد ، اما اگر پيش آمد بدانی چگونه به دور از نا اميدی زندگی کنی. برايت همچنان آرزو دارم که دوستانی داشته باشی از جمله دوستان بد و ناپايدار برخی نادوست ، و برخی دوستدار دست کم يکی در ميانشان بی ترديد مورد اعتمادت باشد . و چون زندگی بدين گونه است برايت آرزومندم که دشمن نيز داشته باشی نه کم و نه زياد ؛ درست به اندازه تا گاهی باورهايت را مورد پرسش قرار دهدکه دست کم ، يکی از آنها اعتراضش به حق باشد تا که زياده به خودت غره نشوی . و نيز آرزومندم مفيد باشی ، نه خيلی غير ضروری ، تا در لحظات سخت وقتی ديگر چيزی باقی نمانده است همين مفيد بودن کافی باشد تا تو را سر پا نگه دارد . همچنين ، برايت آرزومندم که صبور باشی نه با کسانی که اشتباهات کوچک می کنند چون اين کار ساده ای است ، بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذيری می کنند و با کاربرد درست صبوری ات برای ديگران نمونه شوی . و اميدوارم اگر جوان هستی خيلی به تعجيل ، رسيده نشوی و اگر رسيده ای ، به جوان نمايی اصرار نورزی و اگر پيری ، تسليم نا اميدی نشوی چرا که هر سنی ، خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاريم در ما جريان يابند . بعلاوه ، آرزومندم که پول داشته باشی زيرا در عمل به آن نيازمندی و برای اينکه ، سالی يکبار پولت را جلو رويت بگذاری و بگويی : اين مال من است ؟ فقط برای اينکه روشن کنی کدامتان ارباب ديگری است . و در پايان ، اگر مردی ، آرزومندم زن خوبی داشته باشی و اگر زنی ، شوهر خوبی داشته باشی که اگر فردا خسته باشيد ، يا پس فردا شادمان باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو بياغازيد.

 

 

 

 

واژه ها را کنار هم خواهم گذاشت و حرفها را ، تا کلمه ای سازند ،

 و کلمه ها را ،

  که شاید جمله شود

                و شاید معنی شود ...

 دوباره واژه ها بیگانگی می کنند ،

 دوباره کلمه ها بوی غریبی دارند ،

                           و دوباره نوشته ام پر از ابهام شده ...

 

 چقدر سخت است هنگامی که می خواهی بنویسی ، اما قلم در دستانت خشکیده

 چه سخت است وقتی که حرف داری ، اما لبانت به هم دوخته شده

 و چه عذاب آور ، هنگامی که دیدگانت نیز تو را همراهی می کنند ،

 و اینگونه کاغذی را نیز که برایت مانده بود تا درد دلت را برایش بی زبان و

 بی قلم  بگویی ، تر كرده ...

 

 

 

وقتی شادی آرام بخند تا غم بیدار نشه . وقتی غمگینی آرام گریه کن تا شادی نا امید نشه .

 

 

 

وقتي از دنيا و آدمهاش خسته و ناميد شدي برو کوه و داد بزن آيا بازم اميدي هست ؟ اونوقت تو جواب مي شنوي : هست ، هست ، هست

 

 

 

آنگاه که نیلوفرهای برکه وفا پرپر شدند و گلبرگ های عهد تو خشکید یاس های وحشی لبخند تلخی زدند و تو مرا از یاد بردی . آنگاه که ابرها اشک هایشان را نثار آدمیان کردند تا بذر محبت جوانه بزند زیر چتر سیاه خود پنهان شدی و مرا از یاد بردی . دیگر به فلک شکایتی نخواهم کرد . بر لب همان برکه طلایی که روزی نیلوفر های عشق در آن می روییدند خواهم رفت و خواهم گفت :

من نیز تو را از یاد خواهم برد ... .

 

 

 

روزي كه دلم پيش دلت بود گرو

دستان مرا سخت فشردي كه نرو

روزي كه دلت به ديگري مايل شد

كفشان مرا جفت نمودي كه بــــرو


نويسنده: زمزمه ی سکوت مورخ: یکشنبه 18 فروردین1387 در ساعت: 14:27
|+|

یه آپ جدید

دفتر عشـــق كه بسته شـد ،‌ ديـدم منــم تــموم شـدم
خونـم حـلال ولـي بدون ، به پايه تو حــروم شــــدم
اونيكه عاشـق شده بـود ، بد جوري تو كارتو مونــد
براي فـاتـحـه بــهـت ، حالا بـايـد فاتحه خــــــونــــــد
تـمـوم وســـعــت دل رو ، بـــه نـــام تـو ســــنــــد زدم

غــرور لـعـنـتـي مي گـفـت ، بـازي عـــشــــق رو بلـدم
از تــــو گــــله نمي كنم ، از دســـت قــــلبـم شـاكـيـم
چــرا گذشــتـــم از خـودم ، چـــــــــراغ ره تـاريكيم
دوسـت ندارم چشمهاي من ، فردا بـه آفـتـاب وا بـشـه
چـه خـوب مي شه تـصـمـيـم تـو ، آخـر مـاجـرا بـشـه
دســت  و دلــت نـلـرزه ، بــزن تــيــر خـــــــلاص رو

از اون كــه عاشــقـــت بــود ، بـشـنـوايـن الـتـمـاس رو

 

 

 

در جواني قصه خوردم هيچ كس يادم نكرد

در قــفــس مــانــدم ولــي صـيـاد آزادم نـكرد

آتـش عـشـقـت چـنـان از زندگي سـيـرم كرد

آرزوي مــرگ كردم مــرگ هـم يـادم نكرد

 

 

 

بيا دنيا را تقسيم كنيم ؛ آسمون مال تو ابرهاش مال من ؛ خورشيد مال تو ماهش مال من ؛ درياش مال تو موجهاش مال من ؛ اصلا ً ، اصلاً دنيا مال تو ، تو مال من ... .

 

 

 

نمی دانی كه من در هر ستاره كه مه را تا سحر یار و ندیم است

و یا در چهره سرخ  شقایق كه  خود بازیچه ي دست  نسیم  است

نــشــانــی از تـــو مــی بــیــنــم ســـراغـــی از تـــو مــی گــیــرم

نمی دانی كه من درقطرة اشــك كه روزی مـظـهـرخشم تو بوده

و یا در شـط خـونـیـن افـق هـا كـه روزی مـنـظـر چـشـم تـو بوده

نــشــانــی از تـــو مــی بــیــنــم ســـراغـــی از تـــو مــی گــیــرم

در انـــــدوه غــریـــبـــان ، در آه بـــی نـــصـــیـــبـــان

در آن شــبــنــم در آن گــل ، در عــشــق پــاك بــلــبــل

در ایـــام بــــهــــاران ، در آب چــــشــــمــــه ســــاران

در آن ســر گـشـتـگـیـهـا ، در ایــن گــم گـشـتـگـیـهـا

نــشــانــی از تـــو مــی بــیــنــم ســـراغـــی از تـــو مــی گــیــرم

من ايــنــك در رواق كــهــكــشــانــهــا ، در آوای حـزیـن كاروانها

درآن رنگین كمان پیرو خسته ، در آن اشكی كه بر مژگان نشسته

درآن جامی كه خالی مانده از می ، در آوایی كه برمی خیزد از نی

نــشــانــی از تـــو مــی بــیــنــم ســـراغـــی از تـــو مــی گــیــرم

 

 

 

 

شـعـرم  بـهـانـه شد كـه تـمـنـا كـنـم تو را

در واژه واژه ي شـــعـــرم صـــدا كـــنـــم

شـعـرم بـهـانـه شـد تـا در ايـن شـب مـهـتـاب

با جان و دل از شوق عشق صدا كنم تو را

 


نويسنده: زمزمه ی سکوت مورخ: جمعه 16 فروردین1387 در ساعت: 18:26
|+|

یک جور دیگر

خواهم كه در اين غمكده آرام بميرم

گمنام  سفر  كردم  و  گمنام  بميرم

خواهم ز خدايم كه به دلخواه بميرم

يعني كه  تو  را  بينم  و  آنگاه بميرم

 

 

ما جدا افتادگان را هيچ كس غمخوار نيست

جان فداي دوست كردن پيش ما دشوار نيست

 

 

حسرتي گر به دلم هست همان دوري توست

من پرستوي خزان ديده و خاموش تو ام

 

 

با رفتن تو به زندگي كردم پشت ....... من ماندم و حلقه ي طنابي در مشت

بگذار كه فردا برسد مي شنوي  ..... ديروز غروب عاشقي خود را كشت

 

 

بهش گفتم مي دوني فرق من با گل چيه ؟ گفت نه . گفتم گل با اكسيژن زنده است ولي من با نفس تو . بعد بهش گفتم مي دوني فرق تو با گل چيه ؟ باز گفت : نه ؟ گفتم : گل ريشه در خاك داره ولي تو ريشه تو قلب من . حالا باز مي خواي تركم كني ؟

 

 

بازيچه ي دست يار بودن عشق است

در پنجه ي غم شكار بودن عشق است

در   محكمه اي   كه   يار   باشد   قاضي

محكوم  طناب  دار  بودن  عشق  است

 

 

آنكه چشمان تو را اين همه زيبا مي كرد

كاش از روز ازل فكر دل ما مي كرد

يا نمي داد به تو اين همه زيبايي را

يا مرا در غم عشق تو شكيبا مي كرد

 

 

گر با غم دوريت نسازم چه كنم .......... با ياد تو گر عشق نباز م چه كنم

چون در نظرم تويي فقط مايه ي ناز ...گر من به تو اي دوست ننازم چه كنم

 

 

هميشه سعي كن كسي رو براي عشق ورزيدن انتخاب كني كه قلب بزرگي داشته باشه تا براي جا شدن تو قلبش خودت ر وكوچك نكني .

 

 

مي دانيد چرا گل آفتابگردان شبها سرش پائين است ؟ چون شبها ستاره به او چشمك مي زند و او نمي خواهد به خورشيد خيانت كند .

 

 

ويرانه نه آن است كه جمشيد بنا كرد

ويرانه نه آن است كه فرهاد فرو ريخت

ويرانه  دل  ماست  كه  با  هر  نگه  تو

صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ريخت

 

 

اگر چه دوست به چيزي نمي خرد ما را

به عالمي نمي فروشم مويي از سر دوست

 

 

به انتظار ديدنت به دشت غم نشسته ام

رها مكن دل مرا بيا كه دل شكسته ام

 

 

دورم  ز تو اي خسته ي  خوبان  چه  نويسم

من  مر غ  اسيرم  به  عزيزم  چه  نويسم

ترسم  كه  قلم  شعله  كشد  صفحه  بسوزد

با  اين  دل  گريان  به  عزيزم  چه  نويسم

 


نويسنده: زمزمه ی سکوت مورخ: دوشنبه 12 فروردین1387 در ساعت: 16:56
|+|

چیزی دیگر

باز باران بی ترانه
باز باران
٬ با تمام بی کسی های شبانه
می خورد بر مرد تنها
٬ می چکد بر فرش خانه
باز می آید صدای چک چک غم ... باز ماتم
من به پشت شیشه ی تنهایی فتادم
نمی دانم ... نمی فهمم
کجای قطره های بی کسی زیباست
؟
نمی فهمم
٬ چرا مردم نمی فهمند
که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزید
کجای لذتش زیباست
؟

 

 

به حباب نگران لب یک رود قسم ؛ و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت ، غصه ها خواهد رفت آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند ... .

 

 

 

ما  درس  سحر  در ره  میخانه  نهادیم

محصول   دعا   در   ره  جانانه   نهادیم

در خرمن  صد  زاهد  عاقل   زند  آتش

این  داغ  که  ما  بر  دل  دیوانه  نهادیم

 

 

در سراشیبی که نامش زندگیست باهمه بیگانگی ها می روم

در سکوت سرد غمگین زمان بی هدف بی یار و تنها می روم

در سراشیبی که نامش زندگیست می روم شاید که در دشت بزرگ

باز یابم آنچه را گم کرده ام

 

 

 

راز دل با تو چه گویم که تو خود راز دلی

دانه و لانه و بال و پر و پرواز دلی

 

 

زندگی زیباست ، زشتیهای آن تقصیر ماست

در مسیرش هرچه نا  زیباست آن تقدیر ماست

 

 

افراد کم حرف زبانشان در نگاهشان است .

 

 

کویر بزرگترین سکوت آفرینش است .

 

 

هر چند وقت یک بار خودت را از خودت طلب کن شاید گم شده باشی .

 

 

بي تو نه بوي خاك نجاتم داد نه شمارش ستارگان تسكينم . چرا صدايم كردي ؟ چرا ؟

 

 

رهايم ميكني چنين و باد ذرات  مرا مي گسترد و من از دانه هاي رقصان كاجي در هوا رهاترميدانت را مي گذرم و تو هيچ گاه ريز چيزي را كه من باشم نمي بيني من آواز من را خوانده قلب در دست باد رفته ام ... .


نويسنده: زمزمه ی سکوت مورخ: دوشنبه 12 فروردین1387 در ساعت: 16:52
|+|

چند شعر کوتاه

بر  خاک  بخواب  نازنين ، تختی نیست

آواره    شدن  ،  حکایت   سختی    نیست

از     پاکی    اشک های    خود    فهمیدم

لبخند ، همیشه   راز  خوشبختی  نیست

 

 

من  در  این  کلبه  خوشم ، تو كه  در اوج   هستی خوش  باش

من به  عشق  تو خوشم ، تو به  عشق  هر که هستی خوش باش

 

 

بي قرار توام   و  در دل   تنگم  گله هاست

بي  تاب   شدن  عادت   كم  حوصله   هاست

مثل  عكس  رخ   مهتاب  كه  افتاده  در آب

در دلم  هستي و بين من و تو فاصله هاست

 

 

من از نازت خریدارم نهایت قیمتش جانم ...... تو هم ای نازنین یارم به لبخندی بکن شادم

 

 

تو را با شيشه عشقم ميان مرمر قلبم تراشيدم

 از آن  پس  من  تو  را  چون  بت  پرستيدم

چرايش را نمي دانم مرا صد بار از خود براني دوستت دارم

به   زندان   خيانت   هم   کشاني   دوستت   دارم

 چه سود از مهرورزيدن چه حاصل از وفاکردن

 مرا  لايق   بداني   يا   نداني   دوستت   دارم

 

 

نقش كردم رخ زيباي تو بر خانه دل ........ خانه ويران شد وآن نقش به ديوار بماند

 

 

اشتباهي كه يك عمر پشيمانم از آن ....... اعتمادي است كه بر مردم دنيا كردم

 

 

بگیر از من گل یاد بودی  ............ که تنها لایق این گل تو بودی

هزاران خواستند از من بگیرند ..... ندادم ، چون عزیز من توبودی

 

 

به چه مشغول كنم ديده و دل را كه مدام  ........  دل تو را مي طلبد ديده تو را مي جويد


نويسنده: زمزمه ی سکوت مورخ: دوشنبه 5 فروردین1387 در ساعت: 18:52
|+|

باور نمی کنم مرا با تو پیوستنی چنین باشد

آسمان  همچو صفحه ي  دل  من ، روشن  از جلوه های  مهتابست

امشب ازخواب خوش گریزانم ، که خیال تو خوشتر ازخوابست

خیره بر سایه های وحشی بید ، می خزم در سکوت بستر خویش 

باز  دنبال   نغمه ای  دلخواه  ،  می نهم  سر  بروی   دفتر  خویش 

تن    صدها    ترانه    می رقصد   ،    در    بلور   ظریف    آوایم

لذتی  ناشناس  و رویا  رنگ  ،  می دود  همچو خون  به  رگهایم

آه ... گویی ز  دخمه  دل  من  ،  روح   شبگرد  مه  گذر کرده

یا نسیمی در این ره  متروک  ، دامن  از عطر   یاس تر  کرده 

بر لبم  شعله های  بوسه ي  تو ،  می شکوفد چو لاله  گرم  نیاز

در خیالم   ستاره ای    پر نور ،  می درخشد   میان    هاله   راز 

ناشناسی  درون  سینه ي  من  ،  پنجه  بر چنگ  و رود  می ساید

همره    نغمه های    موزونش   ،  گوییا    بوی    عود    می آید

آه...  باور نمی کنم  که   مرا ،  با   تو   پیوستنی   چنین   باشد 

نگاه آن  دو  چشم  شور افکن  ، سوی  من  گرم   و  دلنشین  باشد

بی گمان  زان جهان رویایی  ،  زهره بر من  فکنده  دیده ي عشق

می نویسم بر وی دفترخویش ، جاودان باشی ای سپیده ي عشق


نويسنده: زمزمه ی سکوت مورخ: دوشنبه 5 فروردین1387 در ساعت: 18:50
|+|

نا تموم

فكر  نكن  نمي دونم  دستهاي  تو سرد  شده

رنگت  هم  مثل  غروبه  پائيزي  زرد  شده

چشمهات ديگه بي فروغه چشمام رو دوست نداره

ديگه پيداست قلبت هم از عشقم دلسرد شده

تو  مي گفتي  ناتمومه  زندگي  بي  اسم  تو

مگه مي شه  زنده بود بي ياد تو  و عشق تو

مي شه ديد زندگي رو توي اون چشمهاي تو

مي ريزم هر چي كه دارم تو زندگي به پاي تو

حالا چي شده كه حرفات  ديگه  يادت  نمي آد

دل به عشق  تو سپردم زندگيم رو دادي بر باد

تو  مي گفتي  ناتمومه   زندگي  بي  اسم  تو

مگه  مي شه  زنده بود  بي ياد تو  و عشق  تو


نويسنده: زمزمه ی سکوت مورخ: دوشنبه 5 فروردین1387 در ساعت: 18:48
|+|

باز با عشق آمدم

با عشق ، زمان فراموش مي شود و با زمان ، عشق فراموش مي شود ... .

 

 

گفتی می روم ، باران که ببارد بر می گردم ... باور کردم ...حالا سالها از دوری دیدار مي گذرند ... در گذر، بارانهایی که آمدند تا دست خلوت مرا  به دور دستهای تو گره بزند... می گذرد ... و تو نیامدی ... حق داری  دیگر روزگار اعتماد با باران و بوته های خیالی گذشته است ...آری... حالا خوب می دانم  هر بارانی که ببارد  ، چشمانی منتظر دنبال دستهای تنهایی می گردند  که صاحب شوند  و قرار است روزی به بهانه ي باران  بر گردند ...

 

 

اگه كليد قلب رو نداري قفلش نكن ؛ اگه كسي رو دوست نداري خُردش نكن ؛ اگه دست كسي رو گرفتي رهاش نكن ؛ اگه خداحافظي در راهه سلام نكن .

 

 

از گابريل گارسيا ماركز مي پرسند : اگر بخواهي يه كتاب صد صفحه اي در مورد اميد بنويسي، چه مي نويسي؟ مي گويد 99 صفحه را خالي مي گذارم. صفحه ي آخر سطر آخر مي نويسم اميد آخرين چيزي است كه مي ميرد .

 

 

خدايا! به من دوستي بده که با من گريه کند. دوستی که با من بخندد را خودم پيدا خواهم کرد

 

 

پير مردي از جوانی سنّش را  پرسید . جوان  پاسخ  داد : بيست  سال دارم . پيرمرد گفت : اشتباه می کنی فرزندم . بگو بيست سال را دیگر ندارم .

 

 

به من مي گفت : آنقدر دوستت دارم که اگر بگويي بمير مي ميرم  ... . باورم نمي شد ؛  فقط براي يک امتحان ساده به او گفتم بمير . . . ! سالهاست که در تنهايي  پژمرده ام  ؛ کاش امتحانش  نمي کردم .

 

 

آنقدر تو زندان دلت شلوغ مي کنم تا منو انفرادي تو قلبت راه بدي .

 

 

دوستان جديد پيدا کنيد اما دوستان قديمی را هم حفظ کنيد ، اينها نقره و آنها طلا هستند. (پرمودابترا)

 

 

شما ممکن است بتوانيد گلی را زير پا لگدمال کنيد، اما محال است بتوانيد عطر آنرا در فضا محو سازيد. (والتر)

 

 

وقتي ازت دورم فكر نكني فراموشت مي كنم ؛ نه ! فقط  بهت فرصت ميدم دلت واسم تنگ بشه

 

 

اگر چشمانم تو را خواست قول میدهم چشمانم را ببندم ، اگر زبانم تو را خواست قول میدهم گازش بگیرم  ، اما اگر دلم تو را خواست چه کنم.؟؟

 

 

زندگي آن قدر عجيب  نيست که شما تصور مي کنيد ؛ زندگي آن قدر عجيب است که شما نمي توانيد تصور کنيد .

 

 

عشق از دوستی پرسید : من عاشقم یا تو؟

دوستي گفت : من

عشق گفت چرا  ؟

جواب شنید : تو از منی و من از دل ، کِی تو رسی به پای دل. (مولانا)

 

 

عشق قصه تلخی است که از نامش گریزانم ... .

 

 

جلسه محاکمه عشق بود و قاضي عقل . عشق محکوم به تبعيد به دورترين  نقطه  مغز  يعني فراموشي شده بود قلب تقاضاي عفو عشق را داشت ولي همه اعضا با اون مخالف بودند ؛  قلب شروع کرد به طرفداري از عشق ... . آهاي چشم مگر تو نبودي که هر روز آرزوي ديدن اون رو داشتي ؛ اي گوش مگر تو نبودي که در آرزوي شنيدن صدايش بودي  ؛ يا تو اي لب مگر تو نبودي که در آتش بوسه زدن به اون مي سوختي ؛ دستها با شما هستم که در آرزوي لمس کردن اون  ، زندگي مي کرديد و شما پاها که هميشه آماده رفتن به سويش بوديد .

حالا چي شده اين چنين با اون مخالف هستيد ؟ همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند . تنها عقل و قلب در جلسه ماندند . عقل گفت :  ديدي قلب ، همه از عشق  بي زارند ، ولي من متحيرم که با وجودي که عشق بيشتر از همه تو را آزرده چرا هنوز از او حمايت مي کني ؟ قلب لبخندي زد و گفت : من بدون وجود عشق ديگر قلب نخواهم بود و تنها تکه گوشتي هستم که هر ثانيه کارثانيه قبل را تکرار مي کنم و فقط با عشق مي توانم يک قلب واقعي باشم ؛ پس من هميشه از او حمايت خواهم کرد حتي اگر نابود شوم .

 

 

عشق آن است که توضیحش ممکن نیست..................!

و عاشق آن است که توصیف حالش ممکن نیست.............!

عشق همه چیز و هیچ چیز است........................ !

ولی در آخر،فقط یک چیز است : عشق،عشق است.........!

 

 

عشق یعنی همان چیزی که زندگیت را ازتو میگیرد. فکر , خیال ,خورد , خوراک ,... خلاصه همه چیزت را میگیرد و بجايش برايت غم می آورد .

 

 

به نام خدا خالق انسان ؛ به نام انسان خالق غم ها ؛ به نام غم ها به وجود آورنده ي اشك ها ؛ به نام اشكها تسكين دهنده ي قلب ها ؛ به نام قلب ها ايجاد گر عشق و به نام عشق زيباترين خطاي انسان .

 

 

هوس بازان کسي را که زيبا مي بينند دوست دارند ؛ اما عاشقان کسي را که دوست دارند زيبا مي ببنند .

 

 

ما آما هميشه صداهاي بلند رو مي شنويم ، پررنگ ها رو ميبينيم ، كاراي سختو دوست داريم... غافل از اينكه خوبا آسون ميان ، بي رنگ مي مونن و بي صدا ميرن .

 

 

هميشه يكي هست كه درد دلت  رو بهش بگي  ؛ ولي از اوني بترس كه همون بشه درد دلت .

 

 

در نگاه كساني كه پرواز را نمي فهمند ، هر چه بيشتر اوج بگيري كوچكتر خواهي شد .

 

 

در بن بست هم راه آسمان باز است ، پرواز بياموز .


نويسنده: زمزمه ی سکوت مورخ: دوشنبه 5 فروردین1387 در ساعت: 9:49
|+|

قلم خودم

چه كسي فهميد من عاشقانه ، عاشقش بودم ؛ چه كسي فهميد بدون او در تك تك ثانيه هايم هزاران  بار مُردم و زنده شدم ؛ چه كسي فهميد هميشه در فكر او بودم ؛ چه كسي فهميد جنگل جان مرا آتش عشقش خاكستر كرد ؛ چه كسي فهميد قلبم فقط براي او مي تپید ؛ چه كسي فهميد كه من جز عشقش هيچ عشق ديگري را در دلم راه ندادم ؛ و چه كسي فهميد كه بعد از عاشقي ، من ديگر هيچ نفهميدم .

 

 

كاش دستي مي بود حتي با بدترين خط ، كمرنگ ترين قلم مي نوشت : من بدون او مُردم ؛ كاش مي نوشت تا آخرين لحظه انتظارش را كشيدم ؛ كاش مي نوشت جاي قبرم دل سنگ اوست تا همه بدانند من با عشق مُردم . افسوس نه دستي براي نوشتن هست و نه ديگر حرفي براي گفتن .

در اوج سكوتم ديگر هيچ كس نيست ..... جسمم به زير خاك ، ديدنم ديدنيست

 

 

ديگه خسته شدم از دلم گرفته گفتن ها ؛ ديگه خسته شدم از گريه كردن ها ؛ ديگه خسته شدم از انتظار كشيدن ها ؛ ديگه خسته شدم از گفتن هايم و نشنيدن ها ؛ ديگه خسته شدم از سكوت ؛ ديـــــگـــــه  خسته شدم از خسته شدن ها .

 


نويسنده: زمزمه ی سکوت مورخ: دوشنبه 5 فروردین1387 در ساعت: 9:47
|+|

عید اومده

دوباره رسيدن فصل بهار ، دوباره نو شدن قول و قرار

دوباره محبت و آشتي كنون ، خوش باشيم تو اين دو روز روزگار

دوباره فصل شكفتن دله ، دوباره كنار گذاشتن گله

نكنه يه وقتي يادمون بره ، كه ديگه بر نمي گرده اين بهار

 

عيد اومده بهاره ، شادي رو به خونمون مي آره

عيد اومده بهاره ، هر چي از خدا بخواي برات هديه مي آره

دلهاي بي قرار ثانيه ها رو مي شماره

بيا تا دعا كنيم دلخوشي از راه برسه ،،،،، دلهامون رو پاك كنيم كه اين روزها مقدسه

هر كي آرزو داره به آرزو هاش برسه ،،،، لحظه ها رو بشماريم سال نو از راه برسه

بچينيم سفره ي هفت سين بشينيم كنار هم

از خداي مهربون شادي بخواهيم براي هم

عيد اومده بهاره ... .

 


نويسنده: زمزمه ی سکوت مورخ: شنبه 3 فروردین1387 در ساعت: 10:3
|+|

قسمت

قسمت نشد تا در كنار هم بمانيم ،  قسمت نشد تا در هواي هم بميريم

تا سر نوشت ما جدايي رو رقم زد ، اي يار عاشق از از جدايي ناگذيريم

 

فرصت نشد غمگين ترين آواز خود را در خلوت معصوم چشمانت بخوانم

صد سوز پنهان مانده در سازم كه يك شب  ،  با گريه در چشمان گريانت بخوانم

 

آئينه ام چين خورده از رنج جدايي

از تو سرودن يعني فصل  آشنايي

 

تو رفته اي تا صد بهار ارغواني ، بعد از تو دشت و خانه را در بگيرد

بعد از تو اي عاشق ترين ، هر كوچه خواهد ، همچون صدف از نام تو گوهر بگيرد


نويسنده: زمزمه ی سکوت مورخ: شنبه 3 فروردین1387 در ساعت: 10:2
|+|

آدمک بــــــــــخــــــــــنــــــــــد

آدمک  آخر  دنياست  بــــــــــخــــــــــنــــــــــد

آدمک مرگ همين جاست بــــــــخــــــــنــــــــد

دست    خطي     که     تو    را    عاشق   کرد

شوخي کاغذي  ماست  بــــــــــخــــــــــنــــــــــد

آدمک       خر       نشوي      گريه      کني

کل  دنيا  سراب  است  بــــــــــخــــــــــنــــــــــد

آن       خدايي       که     بزرگش     خواندي

به  خدا  مثل  تو  تنهاست  بـــــــــخـــــــــنـــــــــد

فکر     کن     درد     تو     ارزشمند     است

فکر  کن  گريه  چه زيباست  ،  بـــــخـــــنـــــد

تازه    انگار   که    فرداست  ،  بـــــخـــــنـــــد

راستي       آنچه       به       يادت       داديم

پر  زدن  نيست  که  درجاست  ،  بـــــخـــــنـــــد

آدمک          نغمه ي          آغاز          نخوان

به       خدا      آخر      دنياست  ،  بـــــخـــــنـــــد


نويسنده: زمزمه ی سکوت مورخ: شنبه 3 فروردین1387 در ساعت: 9:59
|+|

نیلوفرانه

شب فرو مي افتد

                                  ومن تازه مي شوم

نيلوفرانه                                                        از اشتياق بارش   شبنم

                     به آسمان دهان باز مي كنم

                                                                     اي آفريننده ي شبنم و ابر

آيا تشنگي مرا پايان مي دهي ؟

                                                                                     تقدير چيست ؟!!

           مي خواهم از تو سرشار باشم

                                 تمام حفره هاي شب را ميكاوم

                                                   بر فطرت خزه ها دست مي سايم

                         كه به انتشار عطر تو بر سنگها پهن شده اند......

                                  گاهي آنقدر واقعيت داري كه من ،

              صداي فرو ريختن شانه هاي سنگي شيطان را مي شنوم .....


نويسنده: زمزمه ی سکوت مورخ: شنبه 3 فروردین1387 در ساعت: 9:34
|+|

عاشقانه تر

عشق چیست ؟

به کودکی گفتند : عشق چیست ؟ گفت : بازی

به نوجوانی گفتند : عشق چیست ؟ گفت : رفیق بازی

به جوانی گفتند : عشق چیست ؟ گفت : پول و ثروت

به پیرمردی گفتند : عشق چیست ؟ گفت : عمر

به عاشقی گفتند : عشق چیست ؟

چیزی نگفت ، آهی کشید و سخت گریست .

 

 

 

پرسيدند : عشق چيست ؟ گفتم : عشق یک خاطره سبز است که از آمدن پاییز می ترسد .

 

 

 

 

 

سحرگاهان همراه با طلوع خورشید با عشق تو متولد می شوم

تا   شامگاه از نبودنت می سوزم و می سازم

اگر باشی از وجودت جان می گیرم  و با نفست زندگی می كنم

با خنده ات آرزوهایم را به فراموشی می سپارم

به  اندازه ي  تمام  ستاره ها ي  آ سمان  دوستت  دارم

همان ستاره هایی که شبهای خلوتم را نظاره گر بودند

و  درآخر ای آفتاب زیبای شرق از این انتظار سرد خسته شدم

دریابم

 

  

 

 

 

نا بينايي به ماه گفت : دوستت دارم . ماه گفت : چه طور ؟ تو كه مرا نمي بيني . نابينا گفت : چون نمي بنمت دوستت دارم  . ماه گفت : چرا ؟ نابينا گفت اگر مي ديدمت عاشق زيبائيت مي شدم ؛ ولي حال كه نمي بينمت عاشق خودت هستم .

 

 

 

دوري عشقهاي كوچك را از بين مي برد و به عشقهاي بزرگ عظمت مي بخشد ؛ مانند باد كه يك كبريت را خاموش مي كند ولي زبانه هاي آتش را بزرگتر .

 

 

 

اگر گریه کنیم میگن کم آوردیم ؛ اگر بخندیم میگن دیوونست ؛ اگر دل ببندی دلت  رو میشکنن؛ اگر عاشق بشی تنهات میزارن ؛ اگه  ....

ولی با این حال  ساعتی را باید گریه کرد ، دمی را خندید ، زمانی رادل بست و عمری را عاشقانه زیست .

 

 


نويسنده: زمزمه ی سکوت مورخ: پنجشنبه 1 فروردین1387 در ساعت: 14:46
|+|

چند قطعه شعر زیبا

كاش چون پرتوي  خورشيد بهار،  سحر  از  پنجره  مي تابيدم

 

از پس پرده ي لرزان حرير رنگ چشمان تو را مي ديدم

 

 

 

 

 

ديرگاهيست كه تنها شده ام  ...... قصه غربت صحرا شده ام

 وسعت درد فقط سهم من است .... بازهم قسمت غم ها شده ام

دگر آيينه ز من بي خبر است....... كه اسير شب يلدا شده ام

 من كه بي تاب شقايق بودم ........ همدم سردي يخ ها شده ام

كاش چشمان مرا خاك كنيد..... تا نبينم كه چه تنها شده ام

 

 

 

 

دلم  تنگ  است  دلم تنگ  است  دلم اندازه حجم  قفس  تنگ  است

 سکوت  از کوچه لبریز است صدایم خیس و بارانی است

 نمی دانم چرا  در قلب من  پاییز طولانی  است

 

 

 

 

 

به من گفتي كه دل دريا كن اي دوست

همه  دريا  از آن  ما   كن  اي  دوست

دلم  دريا  شد  و دادم  به  دستت

مكش دريا به خون پروا كن اي دوست

 

 

 

شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت ؟

 گفت اي عاشق بيچاره فراموش شوي...

سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد

گفت طولي نكشد تو نيز خاموش شوي

 

 

تكيه   بر ديوار  كردم  خار بر  پشتم  نشست

 

دوستي  با  هر كه كردم عاقبت  قلبم  شكست

 

دوستي  با  هر  كه  كردم  خشم  مادر  زاد  شد

 

آشيان   هر   جا   گزيدم   خانه ي   صياد   شد

 

 دوستي  با  هر  كه  كردم  مظهر  نيرنگ  شد

 

ظاهرش  زيبا  ولي  در  باطنش  صد  رنگ  شد

 

 

دلخسته  از امروز و فرداي  بهارم

چيزي  شبيه  باد  و باران  كوله  بارم

باران  نمي بارد  ولي امشب  به  جاي

 يك  آسمان بي تو نشستن گريه  دارم

 در   دفتر   بي   سرنوشتيهاي   دنيا

 من   چك نويس   برگهاي   روزگارم

شيرين  تويي  فرهاد  باشم  يا  نباشم

 يك  بيستون  سرد و خالي درد  دارم

 

 

ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما كردي

تو بمان  با   دگران واي  به  حال  دگران

 

 

 

بسم  از هوا  گرفتن  كه  پري  نماند و  بالي

به كجا  روم  ز  دستت   كه نمي دهي  مجالي

سخنی   بگوی  با  من   كه چنان   اسير عشقم

كه  به  خويشتن  ندادم  ز   وجودت   اشتغالي

 

 

توي    آسمون    دنيا    هر    كسي    ستاره    داره

چرا   وقتی   نوبت   ماست   آسمون   جايي   نداره

واسه  من  تنهايي درده ، درد هيچكس رو  نداشتن

هر گل   يخ زده اي رو  تو  كوير  سينه   كاشتن

ديگه  باور كروم  اين  رو  كه  بايد  تنها  بمونم

تا   دم    لحظه ي    مردن    شعر    تنهايي   بخونم

 

 

 

تو كه همصدا نبودي چرا با بهونه موندي ؟

چرا بعد آشنايي شعر عاشقونه خوندي ؟

تو كه همقدم نبودي به دو راهي ها رسيدي

توي جاده ي جدايي بگو تا كجا رو ديدي ؟

 

 

آب ميخواهم سرابم مي دهند    .................   عشق می ورزم عذابم مي دهند

 

 

عشق  آمد  و گرد  فتنه  بر جانم  بیخت

عقلم شد و هوش رفت و دانش بگريخت

زين  واقعه   هيچ  دوست  دستم   نگرفت

جز ديده كه هر چه داشت بر پايم ريخت

 


نويسنده: زمزمه ی سکوت مورخ: پنجشنبه 1 فروردین1387 در ساعت: 14:27
|+|

چند شعر زیبا

تو را گم کردم ...

روزی از جنس مه و دود تو را گم کردم 

 

                                           با نگاهی غضب آلود تو را گم کردم

 

عهد ما همرهی خاطره تا دریا بود

 

                                          ولی آنک نشده رود تو را گم کردم

 

قصه عشق تو را باز نمودم

 

                                           نرسیده به یکی بود تو را گم کردم

 

وعده دادی که می آیی دل من آشفتی

 

                                           ولی آن لحظه ي موعود تو را گم کردم

 

سال و ماهی که از آن غربت دیدار گذشت

 

                                           تازه فهمید دلم زود تو را گم کردم

 

 

بي تو ....

بی تو تنها گریه کردم توی شب هاي بی ستاره

انتظار  تو  کشیدم   تا   که   برگردی   دوباره

در غروب  رفتن  تو  لحظه هایم  را  شکستم

زیر   بارون   جدایی   با   خیال    تو   نشستم

پشت شیشه روز و شب دل به بارون می سپارم

من برای گریه هایم چشمه ها رو کم می آرم

انتظار  با  تو  بودن  منو  از  پا  در  می یاره

ترس از این دارم که بی تو تا ابد چشمام بباره

 

 

 

بيا با من ...

بيا با من دلم تنها ترين است ...........  نگاهت در دلم شور آفرين است

مرا مستي دهد جام  لبانت…………  شراب بوسه ات گيرا ترين است

 ز يك ديدار پي بردي به حالم....... عجيب درمن نگاهت نكته بين است

 سخن از عشق ومستي گوي با من ....... سخن هايت برايم دلنشين است

 مرا در شعله ي عشقت بسوزان ...... كه رسم دوستداريها همين است

 نشان عشق را در چشم تو خواندم...... دلم چون كويي آيينه بين است

 به من لطف گل مهتاب دادي.......... تنت با عطر گلها همنشين است

دوست را هم تو باش آغاز وپايان ..... كه عشق اولي وآخرين است

 


نويسنده: زمزمه ی سکوت مورخ: پنجشنبه 1 فروردین1387 در ساعت: 14:24
|+|

عشق یعنی این ... .

عشق یعنی با تو خواندن از جنون ، عشق یعنی سوختنها  از درون

عشق  یعنی سوختن تا ساختن ، عشق  یعنی عقل و دین را  باختن

عشق  یعنی دل تراشیدن  ز گل ، عشق یعنی گم شدن در باغ دل

عشق  یعنی تو ملامت کن مرا ، عشق  یعنی می ستایم من  تو  را

عشق یعنی در پی تو در به در ، عشق یعنی یک بیابان درد سر

عشق  یعنی با  تو آغاز سفر ، عشق   یعنی  قلبی  آماج  خطر

عشق یعنی تو بران از خود مرا  ، عشق یعنی باز می خوانم تو را

عشق  یعنی  بگذری  از آبرو ، عشق  یعنی  کلبه های  آرزو

عشق یعنی با تو گشتن هم کلام ، عشق یعنی انتظار یک سلام

عشق یعنی دستهایی رو به دوست ، عشق یعنی مرگ در راهت نکوست

عشق  یعنی  شاخه ای  گل  در سبد ، عشق  یعنی  دل  سپردن  تا  ابد

عشق   یعنی  سروهای  سر  بلند ، عشق   یعنی خارها  هم  گُلند

عشق  یعنی  تو  بسوزانی  مرا ، عشق   یعنی سایه  بانَم  من  تو را

عشق  یعنی  بشکنی  قلب مرا ، عشق  یعنی می پرستم  من  تو را

عشق  یعنی آن  نخستین حرفها ، عشق  یعنی در میان  برفها

عشق یعنی یاد آن روز نخست  ، عشق یعنی هر چه در آن یاد توست

عشق یعنی تک درختی در کویر ، عشق یعنی عاشقانی سر به زیر

 


نويسنده: زمزمه ی سکوت مورخ: پنجشنبه 1 فروردین1387 در ساعت: 14:20
|+|

عاشق شدم تا ...

عاشق  شدم  تا  درد  را  بهــــتر  بـــفـــهمم

این واژه های طـــــــــــــرد را بهتر بفهمم

بعد از عبور دل از این حسرت ســـــــراها

این  ناله های ســـــرد  را  بــهـــــتر  بفهمم

شاعر  شدم  ، پاییــــــز را  دیشب  سرودم

تا برگــــــــــــــــــــهای زرد را بهتر بفهمم

عاشق  شدم    ها    خوب  می دانی  غریبه

تا غــــــــــــــــربت یک مرد را بهتر بفهمم

عاشــــــــــق شدم  تا  درد را  بهتر  بفهمم

تا معنی ولگـــــرد را بــــهتر بفـــــــــهمم

منبع  :  وبلاگ چشمهاي باراني ...


نويسنده: زمزمه ی سکوت مورخ: پنجشنبه 1 فروردین1387 در ساعت: 14:19
|+|

دو شعر زیبا از ضیا الدین شفیعی ( غزل آخر و طغیان)

غزل آخر

تمام شب قدم زد ماه در چشمم به آرامي

مگر صبحي كند پيدا در اين شبهاي بد نامي

 

چهل شب تا سحر من بودم و ماهي كه سرگردان

فرو مي رفت در حوضي و بر مي آمد از بامي

 

نه شامي در رسيد آخر ، نه خوابي به سر آمد

نه اين كابوس را جز مرگ ، صبحي بود و فرجامي

 

به آخر مي رسد راهي كه از آغاز هم گم بود

خوشا آغاز اين حيرت ، خوشا پايان اين خامي

 

چه پايان غم انگيزي ، چه بهت بي سرانجامي

عجب ويرانه ي صبحي ، عجب آبادي شامي

 

 

 

 

طغيان

هر چند  ما  به  مهر تو ايمان  نداشتيم

عاشق شديم و جرات كتمان  نداشتيم

 

پائيز بود  و كوچه  پر از كودكان عقل

عمري  گذشت  و شوق  دبستان  نداشتيم

 

آيينه اي    برابرمان   از   ازل   نبود

يا بود و جز خيال تو ، در آن نداشتيم

 

چندان فريب گندم روي تو خورده ايم

كآدم  شديم و حسرت  شيطان  نداشتيم

 

چنگیز چشمهای تو با روحمان چه كرد

ما را چه شد كه غيرت طغيان نداشتيم

 

اي  آرزوي سوخته ، اي خواب  ناتمام

آغازمان   كجاست  كه   پايان   نداشتيم

 


نويسنده: زمزمه ی سکوت مورخ: پنجشنبه 1 فروردین1387 در ساعت: 14:18
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir

< قالب و كدهاي جاوا >