تبليغاتX
من و عاشقی








من و عاشقی

من كه هستم
نويسندگان
آثار تاريخي
دوستان من

طراح قالب:
امكانات و لوگوي دوستان

عشق چیست ؟ ازدواج چیست ؟

شاگردی از استادش  پرسيد : عشق چست ؟ استاد در جواب گفت : به گندم زار برو  و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام  عبور از گندم زار به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد : هيچ ! هر چه جلو مي رفتم، خوشه های پر پشت تر مي ديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم . استاد گفت: عشق يعنی همين! شاگرد پرسيد :  پس ازدواج چيست ؟ استاد به سخن آمد که  :  به جنگل برو  و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی ! شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد  و او در جواب گفت : به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم ، انتخاب کردم . ترسيدم که اگر جلو بروم ، باز هم دست خالی برگردم . استاد گفت : ازدواج همين است !!!


نويسنده: زمزمه ی سکوت مورخ: شنبه 25 اسفند1386 در ساعت: 15:43
|+|

عشق اولین و آخرین

بيا با من دلم تنها ترين است ...........  نگاهت در دلم شور آفرين است

مرا مستي دهد جام  لبانت…………  شراب بوسه ات گيرا ترين است

 ز يك ديدار پي بردي به حالم....... عجيب درمن نگاهت نكته بين است

 سخن از عشق ومستي گوي با من ....... سخن هايت برايم دلنشين است

 مرا در شعله ي عشقت بسوزان ...... كه رسم دوستداريها همين است

 نشان عشق را در چشم تو خواندم...... دلم چون كويي آيينه بين است

 به من لطف گل مهتاب دادي.......... تنت با عطر گلها همنشين است

 دوست را هم تو باش آغاز وپايان ..... كه عشق اولي وآخرين است


نويسنده: زمزمه ی سکوت مورخ: شنبه 25 اسفند1386 در ساعت: 15:39
|+|

اشعار عاشقانه 1

بوديم و كسي پاس نمي داشت كه هستيم

باشد كه نباشيم و بدانند كه بوديم

 

 

ديرگاهيست كه تنها شده ام  ...... قصه غربت صحرا شده ام

 وسعت درد فقط سهم من است .... بازهم قسمت غم ها شده ام

دگر آيينه ز من بي خبر است....... كه اسير شب يلدا شده ام

 من كه بي تاب شقايق بودم ........ همدم سردي يخ ها شده ام

كاش چشمان مرا خاك كنيد..... تا نبينم كه چه تنها شده ام

 

 

دلم  تنگ  است  دلم تنگ  است  دلم اندازه حجم  قفس  تنگ  است

 سکوت  از کوچه لبریز است صدایم خیس و بارانی است

 نمی دانم چرا  در قلب من  پاییز طولانی  است

 

 

کنار آشیان  تو آشیانه  می کنم  فضای آشیانه  را  پر  از  ترانه  می کنم

 کسی سوال می کند بخاطر چه زنده ای؟ و من برای زندگی تو را بهانه می کنم

 

 

به من گفتي كه دل دريا كن اي دوست

همه  دريا  از آن  ما   كن  اي  دوست

دلم  دريا  شد  و دادم  به  دستت

مكش دريا به خون پروا كن اي دوست

 

 

 

شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت ؟

 گفت اي عاشق بيچاره فراموش شوي...

سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد

گفت طولي نكشد تو نيز خاموش شوي

 

تكيه   بر ديوار  كردم  خار بر  پشتم  نشست

 

دوستي  با  هر كه كردم عاقبت  قلبم  شكست

 

دوستي  با  هر  كه  كردم  خشم  مادر  زاد  شد

 

آشيان   هر   جا   گزيدم   خانه ي   صياد   شد

 

 دوستي  با  هر  كه  كردم  مظهر  نيرنگ  شد

 

ظاهرش  زيبا  ولي  در  باطنش  صد  رنگ  شد

 

 

 

دلخسته  از امروز و فرداي  بهارم

چيزي  شبيه  باد  و باران  كوله  بارم

باران  نمي بارد  ولي امشب  به  جاي

 يك  آسمان بي تو نشستن گريه  دارم

 در   دفتر   بي   سرنوشتيهاي   دنيا

 من   چك نويس   برگهاي   روزگارم

شيرين  تويي  فرهاد  باشم  يا  نباشم

 يك  بيستون  سرد و خالي درد  دارم


نويسنده: زمزمه ی سکوت مورخ: شنبه 25 اسفند1386 در ساعت: 15:23
|+|

چه عاشقانه

چه مغرورانه اشك ريختيم ، چه مغرورانه سكوت كرديم ، چه مغرورانه التماس كرديم ، چه مغرورانه از هم گريختيم ... غرور هديه شيطان بود و عشق هديه خداوند ، هديه ي شيطان را به هم تقديم كرديم اما هديه خداوند را از هم پنهان كرديم ... .

 

 

به او بگویید دوستش دارم ، به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من درآن غرق شده ، به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نور و شعر و ترانه برد  و چشمهایم را به دنیایی  پر از زیبایی  باز کرد . به او بگویید دوستش دارم ، به او که صدای  پایش را می شنوم ، به او که لحن کلامش را می شناسم ، به او که عمق نگاهش را می فهمم ، به او که ... به او بگویید دوستش دارم ، به او که گل همیشه بهارمن است ، به او که قشنگترین بهانه برای بودن من است و به او که عشق جاودانه من است ...

 

 

خوشبخت ترين  پسر كسي است كه اولين عشق  يك دختر  باشد و خوشبخت ترين دختر كسي است كه آخرين عشق يك  پسر باشد .

 

 

مي روي و من فقط نگاهت مي کنم . تعجب نکن که چرا گريه نمي کنم ؛ بي تو، يک عمر فرصت براي گريستن  دارم ، اما  براي  تماشاي تو ، همين  يک  لحظه  باقي  است  و شايد همين يک  لحظه  اجازه ي  زيستن  در چشمان  تو  را  داشته  باشم .

 

 

آنگاه كه ضربه هاي تيشه زندگي را بر ريشه آرزوهايت حس مي كني ، به خاطر بياور كه زيبايي شهاب ها از شكستن قلب ستارگان است .

 

 

فرقي نمي‌كند گودال آبي كوچك باشي يا درياي بيكران ، زلال كه باشي آسمان در توست.

 

 

زيباترين گل با اولين باد  پاييزي  پرپر شد ، باوفاترين دوست به مرور زمان بي‌وفا شد ، اين پرپر شدن از گل نيست  و اين بي وفايي  از دوست نيست ، از روزگار است ... .

 

 

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا تجربه كردم ... تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست.... تنهايي را دوست دارم زيرا.... در كلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار كشيدنم را پنهان خواهم كرد .

 

 

اگر قرار بود تو دنيا جاي چيزي باشم،،، دوست داشتم جاي اشك رو گونه هات باشم،،، تو چشات متولد بشم ،،، رو پلكات جون بگيرم،،، رو گونه هات جاري شم،،، رو لبات بميرم..... تا بدوني چقدر دوست دارم .

 

 

شيشه اي مي شكند... يك نفر مي پرسد...چرا شيشه شكست؟ مادر مي گويد...شايد اين رفع بلاست. يك نفر زمزمه كرد...باد سرد وحشي مثل يك كودك شيطان آمد. شيشه ي پنجره را زود شكست. كاش امشب كه دلم مثل آن شيشه ي مغرور شكست ، عابري خنده كنان مي آمد...  تكه اي از آن را برمي داشت مرهمي بر دل تنگم مي شد... اما امشب ديدم... هيچ كس هيچ نگفت ، غصه ام را نشنيد... از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم كمتر است؟ دل من سخت شكست اما ، هيچ كس هيچ نگفت  و نپرسيد چرا ؟؟؟

 

 

از خدا خواستمت ، نه از خودت.. اگر روزي ترا ازمن بگيرد هيچ نميتوانم بگويم چون خودش ترا داد و خودش گرفت ... اگه يه روزي نشه که ديگه باتو باشم ، ميام اينجا فقط مينويسم : خدا نخواست ما باهم باشيم... .

 

 

 

چه عاشقانه بود ديروزم ، چه تاريك است امروزم ؛ به آتش مي كشم خود را اگر فردا چنين باشد

 

 

دلم مي خواد برم وسط مردم و فرياد بزنم : يعني كسي نيست كه منو درك كنه و حرف دلم رو بفهمه ؟ يعني  واقعاً كسي نيست ؟ پس مرگ كجاست ؟ مرگ هم منو درك نمي كنه . خدايا چرا منو نمي خواي ؟ اونقدر درد دل دارم كه هزاران  گوش شنوا هم واسه ي شنيدن اونها كمه .

 

 

هميشه آرزو داشتم كه يه لبخند قشنگ روي لبهاي من باشي تا ديگران نفهمند كه چقدر غمگينم .

 

 

خوب گوش کردن را بياموز فرصتها گاه آهسته در ميزنند .

 

 

دل آدما به اندازه حرفاشون بزرگ نيست ولي حرفي که از ته دل باشه مي تونه آدم بزرگي بسازه

 


نويسنده: زمزمه ی سکوت مورخ: شنبه 25 اسفند1386 در ساعت: 15:16
|+|

بهار در راه است

نرم نرمك مي رسد اينك بهار .. خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ها ودشتها .. خوش به حال سبزه ها و دانه ها

خوش به حال غنچه هاي نيمه باز .. خوش به حال دختر ميخك كه مي خندد به ناز

خوش به حال آفتاب

اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم

اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

اي دريغ از ما اگر نگيريم كامي از بهار

گر نكوبي شيشه ي غم را به سنگ  .. هفت رنگش مي شود هفتاد رنگ


نويسنده: زمزمه ی سکوت مورخ: جمعه 24 اسفند1386 در ساعت: 19:37
|+|

تو كه نيستي بي قرارم

وقتي چشمام پر اشكه وقتي قلبم بي قراره

وقتي پا به پاي ابر ها چشم من بارون مي باره

وقتي مثل يه پرنده مي رم و گوشه مي گيرم

وقتي با نبودن تو ، توي هر لحظه مي ميرم

با يه حس عاشقونه انتظار تو رو دارم

من يه ماهي تو يه دريا تو كه نيستي بي قرارم

 

وقتي خوابت رو مي بينم خواب عاشقونه ي تو

وقتي كه قطره ي اشك رو مي بينم رو گونه ي تو

وقتي قلب عاشقم رو پيش پاي تو مي ذارم

وقتي كه بلور اشك رو واسه تو هديه مي آرم

با يه حس عاشقونه انتظار تو رو دارم

من يه ماهي تو يه دريا تو كه نيستي بي قرارم

 

 

تو كه نيستي ، تو كه نيستي قلب عاشق بي قراره

آرزوي تو رو داشتن باز تو رو يادم مي ياره

تو بدون كه بي تو هرگز شب من سحر نمي شه

جز تو ، چشمام واسه هيچكس نمي باره تر نمي شه

هنوزم حس نيازت از تو قلب من نرفته

كاش بدوني ، كاش بدوني زندگي بي تو چه سخته


نويسنده: زمزمه ی سکوت مورخ: جمعه 24 اسفند1386 در ساعت: 19:36
|+|

دوستت دارم

تو را چون نقش رويا دوست دارم

چو عطر پاك گلها دوست  دارم

منم  آن   ماهي   افتاده   بر   خاك

تو  را  مانند  دريا  دوست   دارم

بخند  اي  غنچه ي  گلزار  هستي

كه من خنديدنت را دوست  دارم

به  باغ  خاطرم  اي  لاله ي  سرخ

 تو  را  تنهاي  تنها  دوست  دارم


نويسنده: زمزمه ی سکوت مورخ: جمعه 24 اسفند1386 در ساعت: 19:35
|+|

امان

امان  از راه  بي  عابر  امان   از  شهر  بي  شاعر

 امان  از روز بي روزن امان از اين همه رهزن

 

امان    از  باده   بي  باده    امان   از  سرو   افتاده

امان  از  تيغ  دردان  به  جاي  بوسه  بر  گردن

 

 امان از سايه ي  بي سر بر  اين درگاه درد آور

 امان    از   نا  تمام    تو   امان    از   نا  تمام     من

 

 امان  از روز  بي رويا  امان  از شام  مرگ آوا

 امان  از  جاي   سر  دشنه   ميان   چين   پيراهن

 

 امان  از  شعله ي  آخر  هجوم   باد  و خاكستر

 كه از  پروانه ي  پر پر  اجاق  شب  نشد روشن


نويسنده: زمزمه ی سکوت مورخ: پنجشنبه 23 اسفند1386 در ساعت: 14:36
|+|

کاش بودی

کاش بودی تا دلم تنها نبود ................. تا اسیر غصه فردا نبود

کاش بودی تا برای قلب من ............. زندگی اینگونه بی معنا نبود

کاش بودی تا لبان سرده من ............. قصه گوی غصه غم ها نبود

کاش بودی تا دور دست عاشقم ........... غافل از لمس گل مینا نبود

کاش بودی تا زمستان دلم ......... این چنین پر سوز و پر سرما نبود

کاش بودی تا فقط باور کنی ............ بعد تو این زندگی زیبا نبود


نويسنده: زمزمه ی سکوت مورخ: پنجشنبه 23 اسفند1386 در ساعت: 14:35
|+|

متونی عاشقانه

نيست ، نمي دانم كجاست ، چه كار مي كند ولي مي دانم ندارمش . هيچ وقت نمي خواستم تو رو با چشمات به ياد بيارم ؛ نمي خواستم كه تو رو  تو گُم ترين  آرزوهام ببينم ؛ نمي خواستم كه بي تو به ديوارها بگم ، هنوزم دوسِت دارم ؛ آخه تو حول و ولاي پريشوني  تو رو نداشتن ، تو گير و دارِ : اي بابا دل تو هيچ ، حال اون خوش اي بي مروّت . ديگه دلي نمي مونه كه جون ودل كبوتر بتپه كه با شما از جون زندگيش بگه ؛ بگه كه هنوز

زنده است  زنده است  زنده است  زنده است ....

اگه صدا صداي منه ، نفس اگه نفس تو ، بذار كه اون خوش غيرت ها بدونن كه دل ،‌ دل يه دل شكسته ديگه دل نيست ،‌ ديگه دل نمي شه ، نه ديگه اين واسه ما دل نمي شه ....

 

 

 

به دیدارم اگر می آیی    

 بیا به انتهای جاده غربت

به آنجا که آشیانه آخرین کبوتران عاشق است .

به نقطه ای که خورشید غروب می کند .

و راهی ....... آماده سفر ......... ای عزیز ..

سفر به شهری که سکوت فریاد جدایی است.

وکبوتران غریبانه می گریند..........     

 

 

 

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو: من می شناختم او را ،
نام تو راهميشه به لب داشت ، حتی در حال احتضار!
آن دل شكسته عاشق بی نام و بی نشان ،
آن بی قرار،
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:  هر روز پای پنجره غمگين نشسته بود
و گفتگو نمی كرد جز با درخت سرو در باغ کوچك همسايه !
شبها به كارگاه خيال خويش  تصويری از بلندی اندام می كشيد
و در تصورش
تصوير تو بلندترين سرو باغ را  تحقير کرده بود...
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو: او پاك زيست
پاک تر از چشمه
 ی نور ،همچون زلال اشک،
يا چو زلال قطره باران به نوبهار،
آن كوه استقامت ، آن كوه استوار وقتی به ياد روی تو می بود
می گريست !
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو  او آرزوی ديدن رويت را
حتی برای لحظه ای از عمر خويش داشت !!!
اما براي ديدن توچشم خويش را
آن
 مرواريد سرشک غوطه ور آن چشم پاك را،
پنداشت،
آلوده است و لايق ديدار يارنيست ! روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
آن لحظه ای كه ديده برای هميشه بست  آن نام خوب بر لب لرزان او نشست
شايد روزی اگر  چه ؟ او ؟ نه آه ... نمی آيد !

اما اگر آمد به او بگو،  

من به دعای آمدنش نشسته بودم...

 

 

 

محبت از درخت آموز كه سايه از سر هيزم شكن هم بر نمي دارد.

 

 

 تنها دليلي که ممکن است کسي از تو متنفر باشد اين است که مي خواهد مثل تو باشد  ؛

يک لبخند تو مي تواند براي هر کسي خوشبختي بياورد حتي اگر او از توخوشش نيايد ؛

هر شب کسي با فکر تو به خواب مي رود ؛

تو براي يک نفر يک دنيايي ؛

بدون تو شايد کسي نتواند به زندگي ادامه دهد ؛

تو فردي بخصوص و بي همتايي اما به روش خودت ؛

کسي که تو حتي از وجودش بي خبري تو را دوست دارد .


نويسنده: زمزمه ی سکوت مورخ: پنجشنبه 23 اسفند1386 در ساعت: 14:27
|+|

عاشقانه هایی دیگر (جمله های عاشقانه)

توی دنیا دو تا نابینا میشناسم یکی تو که هیچ وقت عشقم رو ندیدی یکی من که کسی رو جز تو ندیدم

 

 

زندگی چون گل سرخی است پر از برگ و پر از عطر و پر از خار

يادمان باشد

اگر گل چيديم عطر و خار و گل و برگ همه همسايه و ديوار به ديوار همند

 

 

براي انسانهاي بزرگ بن بستي وجود ندارد چون بر اين باورند كه يا راهي خواهم يافت... يا راهي خواهم ساخت

 

 

تنها زماني که احساس کردم خيلي خوشبختم لحظه اي بود که هيچ کسي صداي فرياد هام رو نميشنيد منم تا تونستم فرياد زدم!

 

 

هرگزبراي عاشق شدن به دنبال باران و بابونه نباشي گاهي در انتهاي خارهاي يك كاكتوس به غنچه اي مي رسي كه ماه را بر لبانت مي نشاند

 

 

از هر جا بگذري تابوت من ، مردم به فرياد مي گويند : چه سنگين مي رود تابوت اين مرده كه   از بس آرزو دارد

 

 

از زندگي هر آنچه لياقتش را د اريم به ما مي رسد نه آنچه که آرزويش را داريم

 

 

حقیقت  انسان به آن چه اظهار میکند نیست . بلکه حقیقت او نهفته  در آن چیزی است که از اظهار آن  عاجز  است   بنابراین  اگر خواستی  او را  بشناسی  نه  به گفته  هایش  بلکه  به ناگفته  هایش گوش فرا بسپار .

 

 

برای عشق تمنا کن ولی خار نشو. برای عشق قبول کن ولی غرورتت را از دست نده . برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو. برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه. برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشکن . برای عشق جون خودتو بده ولی جون کسی رو نگیر . برای عشق وصال کن ولی فرار نکن . برای عشق زندگی کن ولی عاشقونه زندگی کن . برای عشق بمیر ولی کسی رو نکش . برای عشق خودت باش ولی خوب باش

 

 

هرگاه دفتر محبت را ورق زدی و هرگاه زیر پایت خش خش برگها را احساس کردی هرگاه در میان ستارگان آسمان تک ستاره ای خاموش دیدی برای یکبار در گوشه ای از ذهن خود نه به زبان بلکه از ته قلب خود بگو: یادت بخیر


نويسنده: زمزمه ی سکوت مورخ: چهارشنبه 22 اسفند1386 در ساعت: 19:42
|+|

عکس عکس عکس

شمع

 

عشق

ادامه مطلبي هم هست

 


نويسنده: زمزمه ی سکوت مورخ: چهارشنبه 22 اسفند1386 در ساعت: 12:20
|+|

عاشقانه ترین عاشقانه ها

نيش دوست از نيش عقرب بدتر است

پس بزن عقرب كه دردش كمتر است

 

 

گفتم تو شيرين مني ؛ گفتا تو فرهادي مگر ؟

 

گفتم خرابت مي شوم ؛ گفتا تو آبادي مگر ؟

 

گفتم ندادي دل به من ؛ گفتا تو جان دادي مگر ؟

 

گفتم ز كووويت ميروم ؛ گفتا تو آزادي مگر ؟

 

گفتم فراموشم مكن ؛ گفتا تو در يادي مگر ؟

 

گفتم كه بر بادم مده ؛ گفتا نه بر بادي مگر ؟

 

 

سه درد آمد سراغم هر سه يك بار              اسيري   و   غريبي   و   غم  يار

اسيري    و    غريبي    چاره   دارد         غم  يار   و   غم  يار   و  غم  يار

 

 

همش از اين مي ترسم  نكنه كه ياري داري

من باشم و به جز من  چشم  انتظاري  داري

كا شكي  مي شد عزيزم  حقيقت  رو  بدونم

اگه  براي  ديگري  دل  بي  قراري  داري

 

 

آه يكي بود يكي  نبود  يه  عاشقي  بود كه يه روز

بهت مي گفت دوسِت داره آخ كه دوست داره هنوز

 

 

مرا به حال خود ای ابر مهربان بگذار

 مجال گریه کم و حجم درد بسیار است

 

 

نه يك دل نه صد دل همه دلهاي عالم

همه دلها رو مي خوام كه عاشق تو باشم

مي خوام تو رو ببينم نه يك با نه صد بار به تعداد نفسهام

براي ديدن تو نه يك چشم نه صد چشم همه چشمها رو مي خوام

تو رو بايد مثل گل نوازش كرد و بوئيد

با هر چي چشم تو دنياست

فقط بايد تو رو ديد

تو رو بايد مثل ماه رو قله ها نگاه كرد

باهرچي لب تو دنياست تو رو بايد صدا كرد

 

 

هركه دل بستم به اوانديشه اش ياري نبود

بين  ما جز  قلب  سنگش  هيچ  ديواري  نبود

 زخمها  خوردم   ز دست   نارفيقان   بارها

هيچ زخمي همچو زخم عشق تو كاري نبود

 

 

دوری ام  را  به  حســاب  سفرم  نگـــذاريد ،

دوست  دارم که به  پابوسي باران بروم ، آسمان گفته که پا روي  پرم نگـــذاريد ،

 اين قدر آينه ها را به رخ  من نکشيــد ، اين قدر داغ جنون بر جگرم  نگـــذاريد ،

 چشمي آبي تر از آيينه گرفتارم کرد ، بس کنيد اين همه  دل  دور وبرم نگذاريد ،

 آخرين حرف  من اين است ،زميني نشويد  فقط ... از حال زمين بي خبرم نگــذاريد .

 

 

من اگر اشک به دادم نرسد مي شکنم؛

بر لب کلبه ي محصور وجود، اگر از ياد تو يادي نکنم مي شکنم؛

من اگر در اين خلوت خاموش سکوت، اگر از ياد تو يادي نکنم، مي شکنم

 اگر از هجر تو آهي نکشم، تک و تنها به خدا مي شکنم، مي شکنم.

 

 

گريه  در چشمان  من  طوفان  غم  دارد

ولي خنده  برلب  مي زنم تا كس  نداند راز من


نويسنده: زمزمه ی سکوت مورخ: چهارشنبه 22 اسفند1386 در ساعت: 11:31
|+|

بهار

بهار در راه است ؛ كاش بهار جان ما هم از راه برسد . بايد بدوني كه :

 

بهار پشت زمستون پس از تو برام قصه ي غم داشت

 

نبودي تونبودي پس از تو ، بهارم تو رو كم داشت


نويسنده: زمزمه ی سکوت مورخ: سه شنبه 21 اسفند1386 در ساعت: 17:17
|+|

بهترين عكسهاي عاشقانه

برای دیدن بقیه ی عکسها حتما ْ به ادامه مطلب بروید


نويسنده: زمزمه ی سکوت مورخ: دوشنبه 20 اسفند1386 در ساعت: 18:11
|+|

عشق یعنی ...

عشق  یعنی   پاکی  و  صدق  و  صفا

 

خود شناسی   حق   شناسی   از   وفا

 

 

عشق   یعنی   دور   بودن   از   خطا

 

بنده    بودن   خلوت   دل   با   خدا

 

 

عشق  یعنی  نفس   را  گردن  زدن

 

پاك   و   طاهر   گشتن   روح وبدن

 

 

عشق    یعنی    صیقل    زنگار    دل

 

دیدن   اسرار   غیب   در   جام  دل

 

 

عشق   يعني  خون  دل   يعني   جفا

 

عشق  يعني  درد  و  دل  يعني  صفا

 

عشق يعني يك شهاب و يك سراب

 

عشق  يعني يك سلام و يك  جواب

 

عشق  يعني   يك   نگاه  و  يك  نياز

 

عشق    يعني    عالمي    راز   و   نياز

 


نويسنده: زمزمه ی سکوت مورخ: دوشنبه 20 اسفند1386 در ساعت: 15:10
|+|

اشعار عاشقانه

آه از راه محبت كه چه بي ‌پايان است
با دو منزل كه يكي وصل و يكي هجران است

 

 

 

به   روي  گونه   تابيدي  و  رفتي

مرا  با  عشق  سنجيدي  و رفتي

تمام    هستي ام    نيلوفري     بود

تو  هستي  مرا   چيدي   و   رفتي

 

 

 

اگه بارون بزنه بهار دیگه پیر نمی شه

غروبای کوچه ها اینقدر دلگیر نمی شه

آخ اگه چشمای تو ماه رو تماشا بکنه

روزا خورشید نمی تونه شب رو حاشا بکنه

شبهای تیره ي پاییز منو آتیش می زنه

غروب و تنهایی داره تنم رو نیش می زنه

 

 

 

 

به  جرم  اينكه  خيلي  ساده  بودم                      به  زندان    دلت    افتاده    بودم

 

اگر  چه  حكم  چشمانت  ابد  بود                                     براي   مرگ   هم   آماده  بودم

 

 

 

 

باد  كه  مياد  آروم  آروم  قاصدك ها رو  مياره

 

دلم   ميگه   خدا   كنه   باز  خبر   از   تو   بياره

 

چشام  همش تا به سحر به ياد تو  خواب  نداره

 

خاطره ها جون  مي گيره  باز تو  رو  يادم بياره

 

 

 

 

كاش مي شد عشق را تفسير كرد                   كاش مي شد عمر را تكثير كرد

روي   اين   گردونه    نا مهربان                   گرمي  مهر  تو  را  تصوير كرد

 

 

 

آبي تر  از  آنيم   كه  بي  رنگ  بميريم

 

از شيشه  نبوديم  كه  با  سنگ  بميريم

 

تقصير كسي نيست كه اين گونه غريبيم

 

شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميريم

 

 

 

اي  عشق ، شكسته ايم ، مشكن ما را

 

اينگونه  به  خاك  ره  ميفكن  ما  را

 

ما در تو  به  چشم  دوستي  مي بينيم

 

اي دوست مبين به چشم دشمن ما را

 

 

 

نيومدي اينو بدون قلب منم مثل دلت سنگي ميشه

 

حتي   نفس  كشيدنم   اسباب    دلتنگي   ميشه

 

بازم  دل رو  مي سپارم  به  دست  اون  تنهائي هام

 

مي رم  بميرم  تو  خودم ديگه تو چشمات نمي آم

 

 

  


نفرین به اون کسایی که روی دلا پا می ذارن

 

تا که می بینن عاشقی میرن و تنهات می ذارن

 

نفرین  به  آدمایی که  تو  سینه ها  دل ندارن

 

عاشق  عاشق  کشین ، رحم  و  مروت  ندارن

 

 

 

 

روی یک طاقچه سنگی میون دو قاب  رنگی

 

بودن  من  و تو  با  هم  داره  تصویر  قشنگی

 

عکس تو تو قاب خاتم در حصار خالی از غم

 

حتی  در مرگ  تن  من  نمی گیره  رنگ  ماتم

 


نويسنده: زمزمه ی سکوت مورخ: دوشنبه 20 اسفند1386 در ساعت: 14:58
|+|

جملات عاشقانه جدید

اگه یک روز من مردم و تو من رو دوست داشتی پنج شنبه ها بیا مزارم گل سرخی رو قبرم بذار تا همیشه اون گل رو که بهت داده بودم به خاطر بیارم ... ولی ... اگه تو مردی ... من فقط یک بار ... میام مزارت ... میام و اون دسته گل سفید مریم رو که با خون خودم سرخش کردم برات هدیه می کنم و عاشقانه کنارت جون میدم تا بدونی هیچ وقت تنها نیستی

 

 

وقتی که گریه می کنم تو را در میان اشکهایم می بینم ؛ ولی اشکهایم را پاک می کنم تا کسی تو را نبیند .

 

چشمانت  را  برای  زندگی  می خواهم ؛ اسمت  را برای  دلخوشی  می خوانم ؛  دلت  برای  عاشقی می خواهم ؛ صدایت را برای شادمانی می شنوم  ؛ دستت را برای نوازش و پایت را برای همراهی می خواهم ؛ عطرت را برای مستی می بویم ؛ خیالت برای پرواز می خواهم و خودت را نیز برای پرستش   .

 

اگه یک روز فکر کردی نبودن یه کسی بهتر از بودنشه چشمات رو ببند و اون لحظه ای که اون کنارت نباشه و به خاطر بیار ؛ اگه چشمات خیس شد بدون داری به خودت دروغ میگی و هنوز دوستش داری .

 

 

عشق را بزرگوارانه بپذير وهمواره آماده باش براي ايثار بيشتر .


دركاميابي وپيروزي فروتن باش ودر ناكامي پردل .


آرامش وامنيت رابه ديگران ارزاني دار؛تا همان به تو بازگردد .

 

خودرا باور كن؛ اما هرگز مست غرور مشو .


نويسنده: زمزمه ی سکوت مورخ: یکشنبه 19 اسفند1386 در ساعت: 14:30
|+|

شکست

من پذيرفتم شكست خويش را...  پندهاي عقل دور انديش را...

 

من پذيرفتم كه عشق افسانه است.. . اين دل درد آشنا ديوانه است...

 

ميروم از رفتن من شاد باش... از عذاب ديدنم آزاد باش...

 

گر چه تو زودتر از من ميروي... آروز دارم ولي عاشق شوي...

 

آرزو دارم بفهمي درد را... تلخي برخورد هاي سرد را


نويسنده: زمزمه ی سکوت مورخ: یکشنبه 19 اسفند1386 در ساعت: 14:20
|+|

پرنده ی اسیر

هيچکي باورش نشد .......    يه پرنده يه اسيره


 

همه عمرشو باخته......  داره تو قفس مي ميره
 

بسته اون بال و پرش ........  دلش از قصه پره
 

روزي که رها بشه ........     تا به ابرا مي پره

 

نگاهش به آسمونه ........     که يکي نگاش کنه
 

اونو از اون بگيره   ........  از قفس رهاش کنه

 

حالا توي لحظه هاش .......  صداي ناله مي ياد

 

ديگه باور نداره    .......   انتظار به سر مي ياد

 

هیچکی باورش نشد......  يه پرنده يه اسيره

 

همه عمرشو باخته ... داره تو قفس مي ميره


نويسنده: زمزمه ی سکوت مورخ: یکشنبه 19 اسفند1386 در ساعت: 14:19
|+|

قصه ی ما

قصه از کجا شروع شد از گل و باغ و جوونه


از صدای مهربون و یه سلام عاشقونه

 


اومدم به مهربونی که بگم با تو یه رنگم


تا بگم چه نازنینی تو شکوفه ي قشنگم

 


ای سلام عاشقونه ای عزیز آشیونه


عشقمون کاشکی همینجوری بمونه

 


عشق تو برای قلبم اولین و آخرینه


توئی تنها همزبونم که همیشه نازنینه



ای سلام عاشقونه ای عزیز آشیونه


عشقمون کاشکی همینجوری بمونه


نويسنده: زمزمه ی سکوت مورخ: یکشنبه 19 اسفند1386 در ساعت: 14:14
|+|

جمله ي عاشقانه

هر وقت تو زندگي به يه در بزرگ كه يه قفل بزرگ روش بود رسيدي ، نترس و

 

نااميد نشو چون اگه قرار بود در باز نشه جاش يه ديوار مي گذاشتن

 

 

 

 

در زندگي افرادي هستند كه مثل قطار شهربازي هستند از بودن با اونا لذت

 

مي بري ولي باهاشون به جايي نمي رسي 

 

 

 

نميگم دوستت دارم نميگم عاشقتم ميگم ديونتم كه اگه يه روز ناراحتت كردم بگي

 

 بي خيال ديونست . .

 

 

 

 

يادته بهت گفتم كه خشت ديوار دلتم، تو هم منو شكستي ولي اشكالي نداره، حالا

 

 خاك زير پاتم

 

 

 

 

اي كاش كه معشوق ز عاشق طلب جان مي كرد، تا كه هر بي سرو پايي نشود ياركسي

 

 

 

 

دوست داشته باش و زندگي كن ! زمان براي هميشه از آن تو نيست

 

 

 

 

 

من به دو چيز عشق مي ورزم يكي تو و ديگري وجود تو، به دو چيزاعتقاد دارم يكي

 

خدا وديگري تو، من در اين دنيا دو چيز ميخواهم يكي تو وديگري خوشبختي تو.


نويسنده: زمزمه ی سکوت مورخ: سه شنبه 7 اسفند1386 در ساعت: 15:41
|+|

كي اشكاتو پاك مي كنه

كي  اشكاتو  پاك  مي كنه  شبها  كه  غصه  داري

 

دست  رو  موهات كي مي كشه  وقتي  منو نداري

 

شونه ي   كي  مرهمِ  هق  هقت   مي شه   دوباره

 

از   كي   بهونه   مي گيري   شب هاي   بي  ستاره

 

برگ  ريزونهاي  پائيز كي چشم  به راهت نشسته

 

از جلو  پات  جمع   ميكنه  برگهاي  زرد  و  خسته

 

كي     منتظر     مي مونه     حتي     شبهاي     يلدا

 

تا   خنده   رو  لبهات   بياد   شب   برسه  به  فردا

 

كي    از   سرود   بارون    قصه   برات    مي سازه

 

از    عاشقي    مي خونه    وقتي    كه    راه    درازه

 

كي از ستاره  بارون  چشمهاش رو  رو  هم  ميذاره

 

نكنه     ستاره اي     بياد     ياد     تو     رو     نياره


نويسنده: زمزمه ی سکوت مورخ: سه شنبه 7 اسفند1386 در ساعت: 15:38
|+|

شكايت عشق

 نديدي      چشمهايم      زير      پايت      جان      سپرد

 

 آخر    گلويم   از   صداي    هاي  هايت    جان    سپرد

 

 آخر  نفهميدي  صدايم  بغض  سنگيني  به دوشش بود

 

اما             از            جفايت             جان              سپرد

 

 آخر  نترسيدي   بگويد   عاشقي   نفرين  به   آيينت

 

 كه    از   چشمان     جادويت     خدايت    جان    سپرد

 

 آخر        نمي داني        و        مي دانم        نمي داني

 

 كه    دل   در   خواهش   آن   انزوايت   جان    سپرد

 

 آخر  چقدر  عزلت نشيني  از  براي  يار  دلگير  است

 

 بخوان   شعرم   كه   شعرم  در   هوايت   جان   سپرد


نويسنده: زمزمه ی سکوت مورخ: سه شنبه 7 اسفند1386 در ساعت: 15:37
|+|

سلام

سلام  عزيز  مهربون  اجازه  هست  بشم  فدات...؟

 

اجازه  هست  تو  شعر من  اثر  بذاره  خندهات...؟

 

 شب  كه مياد يواش يواش با  چشمك  ستاره هاش

 

 اجازه  هست  از  آسمون  ستاره  كش برم برات..؟

 

 اجازه  هست  بياي پيشم صد بار بگم دوست دارم؟

 

 تو  هم  بگي  دوستم  داري  بارون  بشم  دل  ببارم

 

 بريم  تو   باغ   اطلسي   بي  رنج  و  دردِ   بي  كسي

 

 بهت  بگم  اجازه  هست  گل   روي  موهات  بذارم

 

اجازه   هست  خيال  كنم   تا   آخرش   مال   مني..؟

 

خيال     كنم    دل    منو    با    رفتنت     نمي شكني

 

اجازه   هست  خيال  كنم   بازم   مياي   مي بينمت

 

با  اون  چشماي  مهربون  دوباره   چشمك  ميزني

 

طپش   طپش  با  چشمكت   غزل   بگم   براي  تو

 

با   اتكا   به   عشق   تو  ،  تو   زندگي   برم   جلو


نويسنده: زمزمه ی سکوت مورخ: سه شنبه 7 اسفند1386 در ساعت: 15:32
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir

< قالب و كدهاي جاوا >